گنجور

شمارهٔ ۱۸۶

 
جامی
جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات
 

گر چه خلقی ز تو در دام بلا افتاده ست

هیچ کس را نه فتاد آنچه مرا افتاده ست

دلم از جا تنم از پای فتاده ست ببین

که مرا در غم عشق تو چها افتاده ست

همه جا برق جمال تو درخشید ولی

شعله آن همه در خرمن ما افتاده ست

هر کجا در چمن از شوق تو آهی زده ایم

بال و پر سوخته مرغی ز هوا افتاده ست

زخم تو بر دگران آمده من مرده ز رشک

ای عجب تیر کجا صید کجا افتاده ست

حال چاک جگر ریش چه داند شوخی

کش همین چاک به دامان قبا افتاده ست

گفته ای جامی محنت زده بی ما چون است

چون بود حال کسی کز تو جدا افتاده ست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام