گنجور

 
جامی
 

عمرو لیث یکی از لشکریان خود را دید بر اسبی لاغر نشسته،

زین لاغر اسبکی که همانا نیافته ست

جز از عظام جوهر ترکیب او نظام

همچون خر عزیر عظام آمده به هم

لیکن هنوز گوشت نروییده از عظام

لاغر اسبی که گر بجویی

از گوشت در او نشان نیابی

از سر تا سم گرش بکاوی

جز پوست بر استخوان نیابی

گفت: لعنت بر لشکریان من باد که هر دینار و درم که به ایشان دادم فروج زنان خود را فربه ساختند و مرکوبان خود را از گرسنگی بگداختند. آن شخص بشنید گفت: والله ای امیر اگر نظر استبصار بر فرج زن من گماری آن را از سرین اسب من لاغرتر شماری.

عمرو از این سخن بخندید و او را چیزی کرایمندی انعام کرد و گفت: برو هر دو مرکوب خود را فربه کن

مرکوب تو دو داد خدا بار خویش را

گاهی ازان بر این نه و گاهی ازین بر آن

زان بارگی شب کن و زین بارگیر روز

این را به زیر زین کش و آن را به زیر ران