گنجور

 
جامی

در مدینه عالمی بود عامل و در جمیعِ علومِ دینی کامل، روزی گذرش بر دارِ نَخّاسین افتاد کنیزکی دید مُغَنّیه که به حسنِ صوت غیرتِ ناهید بود و به جمالِ صورت حیرتِ خورشید، شیفتهٔ جمال و فریفتهٔ زلف و خال او شد.

از سماعِ غنایش رَخت هستی به صحرای نیستی بُرْد و به استماعِ نوایش از مضیقِ بخردی راهِ فسحت‌سرایِ بیخودی سِپُرد.

خوبی روی و خوبی آواز

می‌بَرَد هر یکی به تنها دل

چون شود هر دو جمع در یکجای

کارِ صاحبدلان شود مشکل

لباسِ دانایی بیفکند و پلاسِ رسوایی پوشید و خلیع‌العذار در کوی و بازارِ مدینه می‌گردید. دوستان بر ملامتِ او برخاستند اما هیچ سود نداشت، زبانِ حالش به این کلمه متکلم بود و به این ترانه مترنم.

زین گونه که جلوه آن دلاویز کند

عاشق ز بلا چگونه پرهیز کند

باد است ملامت کسان در گوشم

لیکن بادی که آتشم تیز کند

این قصه را به عبدالله جعفر رضی الله عنه باز گفتند صاحب کنیزک را طلبید و به چهل هزار درم کنیزک را بخرید و بفرمود تا به همان صوت که آن عالم به سماعِ آن گرفتار شده بود تَغَنّی کرد.

پرسید که این را از که آموخته‌ای؟ گفت: از فلان مُغَنّیه او را نیز طلب داشت، بعد از آن آن عالم را بخواند و گفت: می‌خواهی که آن صوت را که شیفتهٔ آن شده‌ای از استادِ آن کنیزک بشنوی؟ گفت: بلی.

آن مُغَنّیه را فرمود تا به آن تَغَنّی کرد. عالم بی‌خود بیفتاد چنانکه تصور کردند مگر که بِمُرد. عبدالله جعفر گفت: دیدید که ما به کشتنِ این مرد در گناه افتادیم. بعد از آن بفرمود که آب بر روی او زدند، به خود باز آمد.

با وی گفت: ما ندانسته بودیم که تو در عشقِ آن کنیزک بدین مرتبه رسیده باشی؟ گفت: والله آنچه پنهان است بیش از آن است که آشکار شد پرسید که می‌خواهی که این صوت را از آن کنیزک بشنوی ؟

گفت: دیدی که چون آن را از دیگری شنیدم که عاشق او نیستم بر من چه گذشت؟ حال من چگونه شود اگر آن را از لب و دهان معشوقه خود بشنوم! پرسید که اگر وی را بینی بشناسی؟ بگریست و گفت:

گفتی که شناسی که که بُرْد از تو دل و دین؟

والله که در آفاق جز او را نشناسم

بفرمود تا کنیزک را بیرون آوردند و تسلیمِ وی کردند، و گفت: مر توراست این والله که در وی جز به گوشهٔ چشم نگاه نکرده‌ام. آن عالم در دست و پایِ عبدالله جعفر افتاد و گفت:

آبم ز کَرَم به روی کار آوردی

وز موج فراقم به کنار آوردی

صبرم به دلِ ز غم فگار آوردی

خوابم به دو چشمِ اشکبار آوردی

پس دستِ کنیزک را بگرفت و به خانهٔ خود روان شد. عبدالله غلامی را فرمود که چهل هزار درمِ دیگر بگیر و همراه ایشان بِبَر تا به جهتِ فکرِ معیشت غباری بر خاطرِ ایشان ننشیند و به فراغتِ خاطر از یکدیگر تَمَتُّع توانند گرفت.

 
 
 
گنجور رومیزی