گنجور

 
جامی
 

ابوعلی دقاق - قدس سره - گوید در آخر عمر چندان درد بر وی پدید آمده بود که آخر هر روز به بام برآمدی و روی بر آفتاب کردی و گفتی: ای سرگردان مملکت، امروز چون بودی و چون گذرانیدی، هیچ جای بر اندوهگین این حدیث تافتی؟ هیچ جای از زیر و زبر شدگان این واقعه خبر یافتی؟ هم از این جنس می گفتی تا آفتاب فرو شدی.

ای مهر که نیست چون تو عالم گردی

زین رهرویم ببخش راه آوردی

امروز که را دیدی کاندر ره عشق

بر رخ بودش گردی و در دل دردی