گنجور

 
جامی
 

دلا دیدهٔ دوربین برگشای!

درین دیر دیرینهٔ دیرپای

ببین غور دور شباروزی‌اش!

به خورشید و مه، عالم افروزی‌اش!

شب و روز او چون دو یغمایی‌اند

دو پیمانهٔ عمر پیمایی‌اند

دو طرار هشیار و، تو خفته مست

پی کیسه ببریدنت تیزدست

به عبرت نظر کن که گردون چه کرد!

فریدون کجا رفت و قارون چه کرد!

پی گنج بردند بسیار رنج

کنون خاک ریزند به سر چو گنج

پی عزت نفس، خواری مکش!

ز حرص و طمع خاکساری مکش!

طلب را نمی‌گویم انکار کن،

طلب کن، ولیکن به هنجار کن!

به مردار جویی چو کرکس مباش!

گرفتار هر ناکس و کس مباش!

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.