گنجور

 
جامی
 

عمر ثانی آن همچو نخست

کرده در دین سبق عدل درست

داشت در ستر حرم فرزندان

چون پدر جمله سعادتمندان

عید شد پیش پدر جمع شدند

همه پروانه آن شمع شدند

اشک از دیده فشاندند چو شمع

کای پریشانی عالم به تو جمع

با تن عور چو شمعیم همه

بهر جامه شده جمعیم همه

نیست از اطلس اکسون سخنی

همچو فانوس کم از پیرهنی

تا به کی سرزنش دایه کشیم

سردی طعنه همسایه کشیم

چون عمر گریه فرزندان دید

بار غم بر دلشان نپسندید

بنده ای داشت عجب فرخ فال

کار او خازنی بیت المال

گفتش آور بدر از مخزن خویش

خرج یک ماهه من بی کم و بیش

کار این چند جگرگوشه بساز

خرجی من به دگر ماه انداز

بنده گفتا که تویی ای خواجه

بر سر دفتر دین دیباچه

می ندانم که تو را ضامن کیست

که یکی هفته دگر خواهی زیست

چون خوری مال مسلمانان را

گر بمیری که دهد تاوان را

عمر آن نکته نیکو چو شنفت

آفرین کرد و به فرزندان گفت

روی در زاویه درد کنید

وین هوس بر دل خود سرد کنید

زانکه بی خون جگر پالودن

نیست امکان به بهشت آسودن