گنجور

 
جامی

هر چه دهی از سر انصاف ده

قفل عدم بر در اسراف نه

بعد شکستن صدف خویش را

خوار مگردان خلف خویش را

بهره که دیدی ز خداوند خود

ساز ذخیره پی فرزند خود

تا چه بریزد صدفت زیر خاک

بهره ور آید ز تو آن در پاک

گفت که دارم سفری دور پیش

آنچه به دست است کنم زاد خویش

چون بپرد طوطی من زین قفس

بهره فرزند خداوند بس

دل چو قوی گشت به روزی دهم

از پی فرزند چه روزی نهم

جامی ازین به غم فرزند خور

زرد مکن روی وی از مهر زر

زآفت این رهزنش آگاه کن

قبله اش الرزق علی الله کن

دیده وری خواند به عقل سلیم

حرف فنا از ورق زر و سیم

خواست درین دایره تیز رو

سازدش از نقش بقا سکه نو

عقده ز همیان درم برگرفت

جلوه به میدان کرم در گرفت

بی درمان را درم اندوز ساخت

بی کرمان را کرم آموز ساخت

هر زر و سیمی که به درویش داد

آنچه طلب کرد بسی بیش داد

گفت فضولی ز کرم دست تنگ

کای شده پیش تو یکی سیم و سنگ