گنجور

بخش ۵۵ - حکایت پیر روستایی با پسر

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال
 

ساده مردی شد مسافر با پسر

هر دو را بر یک خرک بار سفر

بود پای از محنت ره ریششان

بر سر آن کوهی آمد پیششان

کوهی از بالا بلندی پر شکوه

موج زن دریایی اندر پای کوه

بر سر آن کوه راهی نیک تنگ

کز عبورش بود پای وهم لنگ

هیچ کس زانجا نیارستی گذار

تا نکردی از شکم پا همچو مار

هر چه افتادی ازان باریک راه

قعر دریا بودیش آرامگاه

ناگهان شد آن خرک زانجا خطا

زد پسر بانگ از قفایش کای خدا

شد خرم زین ره خطا نگذاریش

هر کجا باشد سلامت داریش

پیر گفتا بانگ کم زن ای پسر

کاختیار از دست او هم شد بدر

گر تو حکم راست خواهی خیز راست

اختیار اینجا گمان بردن خطاست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام