گنجور

بخش ۳۴ - صفت چوگان باختن وی با همسران و گوی بردن وی از دیگران

 
جامی
جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال
 

چون تن از خواب سحر آسودیش

بامدادان عزم میدان بودیش

صبحدم چون شاه این نیلی تتق

بارگی راندی به میدان افق

شه سلامان نیز مست و نیمخواب

پای کردی سوی میدان در رکاب

با گروهی از نژاد خسروان

خردسال و تازه روی و نوجوان

هر یکی در خیل خوبان سروری

آفت ملکی بلای کشوری

صولجان بر کف به میدان تاختی

گوی زرکش در میان انداختی

یک به یک چوگان زنان جویان حال

گرد یک مه حلقه کرده صد هلال

گر چه بودی زخم چوگان از همه

بود چابکتر سلامان از همه

گوی بردی از همه با صد شتاب

گوی مه بود و سلامان آفتاب

با هلالی صولجان دنبال ماه

حال گویان می شدی تا حالگاه

گوی اگر صدبار از آنجا باز پس

آمدی هر بار حال این بود و بس

آری آن کس را که دولت یار شد

وز نهال بخت برخودار شد

هیچ چوگان زیر این چرخ کبود

گوی نتواند ز میدانش ربود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام