گنجور

 
اقبال لاهوری

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم

کجا چشمی که بیند آن تماشائی که من دارم

دگر دیوانه ئی آید که در شهر افکند هوئی

دو صد هنگامهٔ خیزد ز سودائی که من دارم

مخور نادان غم از تاریکی شبها که میآید

که چون انجم درخشد داغ سیمائی که من دارم

ندیم خویش میسازی مرا لیکن از آن ترسم

نداری تاب آن آشوب و غوغائی که من دارم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
طغرای مشهدی

جنون در چوب گل پیچد ز سودایی که من دارم

کند زنجیر شور از دست غوغایی که من دارم

ز عشق گلرخان نه دین من برجاست، نه دنیا

نصیب کس مبادا دین و دنیایی که من دارم

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه