گنجور

 
اقبال لاهوری

دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده

حرم را سجده آورده بتان را چاکری کرده

متاع طاقت خود را ترازوئی بر افروزد

ببازار قیامت با خدا سوداگری کرده

زمین و آسمان را بر مراد خویش می خواهد

غبار راه و با تقدیر یزدان داوری کرده

گهی با حق درآمیزد گهی با حق درآویزد

زمانی حیدری کرده زمانی خیبری کرده

باین بی رنگی جوهر ازو نیرنگ می ریزد

کلیمی بین که هم پیغمبری هم ساحری کرده

نگاهش عقل دور اندیش را ذوق جنون داده

ولیکن با جنون فتنه سامان نشتری کرده

بخود کی می رسد این راه پیمای تن آسانی

هزاران سال منزل در مقام آزری کرده