گنجور

 
اقبال لاهوری
 

شنیدم کوکبی با کوکبی گفت

که در بحریم و پیدا ساحلی نیست

سفر اندر سرشت ما نهادند

ولی این کاروان را منزلی نیست

اگر انجم همانستی که بود است

ازین دیرینه تابی ها چه سود است

گرفتار کمند روزگاریم

خوشا آنکس که محروم وجود است

کس این بار گران را برنتابد

ز بود ما نبود جاودان به

فضای نیلگونم خوش نیاید

ز اوجش پستی آن خاکدان به

خنک انسان که جانش بیقرار است

سوار راهوار روزگار است

قبای زندگی بر قامتش راست

که او نو آفرین و تازه کار است

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.