گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۰

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

وای! که جانم نشد از غم هجران خلاص

کاش اجل در رسد تا شوم از جان خلاص!

جمله اسیر تواند، وه! چه عجب کافری!

کز غم عشق تو نیست هیچ مسلمان خلاص

بسته زلف توایم، رستن ما مشکلست

هر که گرفتار تست کی شود آسان خلاص؟

عاشق محروم تو بار سفر بست و رفت

شکر، که یک بارگی گشت ز حرمان خلاص

جام تو، ای می فروش، بی می راحت مباد

زانکه بدور توام از غم دوران خلاص

کاش! بساحل کشد رخت من از موج غم

آنکه شد از لطف او نوح ز توفان خلاص

مرد هلالی و بود عاشق خوبان هنوز

وای! که مسکین نگشت هرگز ازیشان خلاص

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام