مخدوم من، جان من، تیمور من، قاآن من: آرام چرا داری؟ پر طالع و کم همت مباش، گردن برافراز، توزک بنویس، لشکر بکش، دشمن بکش، آماده رزم شو، بایزید بشکن؛ قرایوسف تعاقب کن، دشت قبچاق برو، مرز خزر بتاز. این بی دین ها را که تفلیس و گنجه گرفته اند و صدرک و ککچه میخواهند، جای خود بنشان.
اولا وقایع نگار را از سفارت بیهوده فارغ ساز، گنج قارون چیست؟ چرخ وارون کیست؟ از اینجا تا گاو و ماهی و از آنجا گاو و ماهی؛ هر قدر بالا و پائین برویم درهم و دینار و ثابت و سیارشان را بر یک کفه میزان بگذاریم حاشا و کلا که با یک کنج از یک گنج تو هم سنگ شود. چرا با این طالع ادعای پادشاهی نمیکنی؟ عقلت منم ادعای خدائی کن، تخت و کرکس بخواه، تیر و ترکش ببند رو ببالا برو. علی آباد و ساری همسایه هستند. کل شیئی یرجع الی اصله. اگر مصر عالم عزیزی دارد توئی الیس لی ملک مصر بگو ریش و سبیل بعقدالآل بیارا، هامان بیار، طرح صرح ببند ازلعلی اطلع الی آل موسی. بفرما استغفرالله با ایچ آقاسی برانداز، تلافی پارسال را از آن گیلانی در آر. اگر خسرو پرویز نیستی پس چه چیزی که مخدوم عزیزم بتعجیل صبا و سرعت شمال رو به آن طرف حامل گنج است و متحمل رنج. اگر من جای تو بودم بطالب آملی طاووس و حضرت ملانظر علی قانع میشدم. باربد و نکیساکو؟ اثنی عشر الف قینه مغنیه کجاست؟ تار و ترانه بخواه، چنگ و چغانه بیار، کوه و صحرا و راه و بی راه عود وعنبر بسوز، رو و بربط بساز. کاتب فراهانی کیست، حسن خسروخانی چه کاره است/ عاشق شیرین شو، بی دل و بی دین باش. شابور بارمن بفرست، تمثال بگلبن بیاویز. عوانان چه سگند؟ رزم بهرام بجوی، خون بسطام بریز. تو کجا و توق کرمانشاه؟ مگر مداین خراب است، از عقبه بگذر، در تنگ را بگذار، سر میل را بردار. طاق بستان را بساز، آن شکسته دیگر را درست کن. اگر پیغمبر ص در عرب نیست اولادش در عجم هست و اینکه بتو نامة کرده و نصیحت فرستاده؛ نامة را بدر و نصیحت را مشنو، هر چه دلت خواهد بکن. امروز در قلمرو زر دست دست تست، قلمرو علیشکر نیست که ملوک الطوایف باشد، خودتی و خودت. وحده لاشریک له.
جمشید و فریدونی، نه بابک اردوان؛ ای کاش در این گرسنگی میمردیم. دیروز بود که پای درخت بید و کنار نهر آب سهراب و رستم بود. تو سهراب یاد آن عهد بکن؛ شکر ولیعهد بجا آر.
ان الانسان لیطغی ان ر آه استغنی
یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم
سکوت چرا داری، قصیده و غزل را همین برای فصل ربیع و بیاد وصل ربیع خوب میگوئی حیا بفهم، خجالت بکش، حق شناس باش، ناسپاس مشو. حالا که ضیاع تو و عقار ترا، نه آفتاب مساحت کند نه باد شمال. باری خدائی و پادشاهی پیشکش تو، شاعری و ساحری را که از دستت نگرفته اند؟ چیزی نخواستم که در آب و گل تو نیست. بسم الله، دستی بزیر چونه بزن؛ زوری بطبع و خاطر بیار، دندان بدندان فرو کن، مژگان بمژگان بیفشار. نبض را مضطرب ساز قبض را منبسط خواه، خود بخود گفتگو کن، دم بدم جستجو کن. شعر و شکر بهم برفاف. پس ای ملک بس ای ملک بگو. اگر واقعا بست باشد و این قدر چشمت سیر شود که زحمت دل ریشان ندهی و جبه درویشان نخواهی؛ بنده قانعم و راضی دیگران خود دانند.
خوب خدا عمر داده تو با این مال زیاد و گنج خداداد چرا شمشیر با غر ترکی نمیخری؟ صمصامه عمر و معدیکرب نمیخواهی؛ همین چشمت بر چاقوی لکاته من است، دور نیست که وقتی که مخدوم اجل دسته برواه لم یصل را از جیب و بغل در آرند هم باز حرص و آز تودنبال جبه دعوائی و چاقوی تقاضائی دراز شود، فرصت ندهی که چکمه باشد، اول بپرسی فلانی بمن چه داده و با تو چه فرستاده؟ آخر ای اشعب طماع و ابودلائه شاعر، مگر فلانی همان ممتحن نیست که در سلطانیه و طهران دیدی و هزار از این حرف ها زدی و جواب شنیدی؟ ای بی دین تو مرا رسوای عالم کردی؛ در چادر آصف الدوله چرا داستان بخل و امسالک مرا بر گرفته بلبل مجلس شده بودی، که خدام آن سرکار مثل تو کاتم الحقد و فراموشکار، یا یادشان رفته که همین بابا که سفیر دارالدوله است پارسال در رکاب دارالخلافه بنده را چطور بوسعت ذیل وکثرت خیر ستود. امواج کرم و افواج همم گفت و امنای دیوان مقبول داشتند و وزرای طهران انکار نمودند. چرا کم حافظه هستی؟ بلی آن وقت نه چندان شور گیلان بر سرت بود که ÷روای کار دیگرت باشد.
باری حالا جبه و چاقو هیچ، این شتلی که تازه از این جازدی و بردی بیا برادرانه رسد کنیم تا من و میرزا صادق هر دو ترک حسد کنیم.
ان الکرام اذا ما سهلو اذکروا
من کان یالفهم فی المنزل الخشن
آن روز را یاد بیار که من مثل کنیز حارث گریبانت را از دست فراش رهاندم و زنخدان میرزا فضل الله را بگیر دادم، هر دو سوار شدیم چار پاشنه بچادر امین سرازیر شدیم؛ و میرزا صادق آن وقت در آن سرکار آنقدر خوب مینوشت که خودش هم خوابه طبل و اسبش همسایه اصطبل بود و بآسمان کبود هی میزد.
انظر ینی ببابه ثم قولی
اناام انت فی محل رفیع
و بامین اعتراض میکرد که این همه با میرزا محمدتقی چرا یک بنده تو بیشتر نداری؛ آن روز گویا فراموشت شده سنقرئک فلاتنسی قدر خوبی بدان، پاس دوستی باز حق محبت بنشاس. مثل مردان باش، خوی مردان بگیر. بیچاره میرزا صادق این خب را که بشنود نامرد است اگر از پنبگ و تفلیس بلندن و پاریس نرود؛ با این آبرو چه طور بایران بر میگردد که شش ماه شهر بشهر برودو کو بکو بدود و آب زنگی بخورد و روس جنگی ببیند و با مایور هشت و مشت شود و از مور نرم و درشت بشنود و در کار دولت بکوشد و تقدیم خدمت بخواهد؟
بعد از همه سعی و حک و اصلاح آیا یک قوطی انفیه و یک صره الفیه دست و پا بکند یا نکند. تو که هیچ کار نکردی و کذب و مین آوردی؛ مثل خواجه حافظ شیرازی که خودش از دروازه شیراز بیرون نرفته و شعرش سمرقند و بخارا را گرفته بود؛ این گنج شایان را بمفت و رایگان ببری و بخوری. پر خام طمع مباش؛ رسد رفقا را منظور بدار، اگر نه پس فردا است که برمی گردد ان شاءالله نشانت خواهم داد. والسلام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: متن به گونهای توصیفی و شعری، به دستور و خواستههای فرمانروایی به نام تیمور پرداخته و از او میخواهد تا با قدرت و همت بیشتر به میدان جنگ برود و دشمنان را شکست دهد. نویسنده به دنبال تشویق و تحریک اوست و تأکید میکند که با تمام ثروت و قدرتش، بایستی واقعیات را در نظر بگیرد و از درخواستهای بیاساس دوری کند. او به اشاره به تاریخ و سرگذشت شخصیتهای بزرگ، نام برده و بر این نکته تأکید دارد که تیمور باید به شکوه و قدرت بهتری دست یابد و با جدیت عمل کند. در نهایت، نویسنده نارضایتی خود را از بیتوجهیهای تیمور ابراز کرده و او را به بازنگری در تصمیمات و رفتارهایش تشویق میکند.
هوش مصنوعی: ای عزیز من، تیمور بزرگ ما: چرا در جا ماندهای؟ نباید از سرنوشت خوب بهره نبر و کمخواست باشی. گردن را بالا بگیر، نیرو gathered کن، آماده نبرد شو و بر دشمنان ضربه بزن. به سرزمینهای دیگر برو، دشتها را تسخیر کن و از مرزها دفاع کن. این بیدینها که شهرهای تفلیس و گنجه را تسخیر کردهاند، و به دنبال دیگر مناطق هستند، باید جوابگو باشند.
هوش مصنوعی: ابتدا باید از فواید بیهوده سفارت بیرون بیایی. گنج قارون چیست و چرخ وارون کیست؟ هرچه از اینجا به بالا و پایین برویم، اگر دینار و درهم و دیگر چیزها را در ترازوی یکسان بگذاریم، هرگز یک گوشه از آن گنج تو با آن مساوی نخواهد شد. چرا با این سرنوشت خود را پادشاه میدانی؟ به عقل خود بگو که ادعای خدایی کن، به دنبال تخت و کرکس باش، تیر و ترکش را به دوش بگذار و برو. علی آباد و ساری در همسایگی هم هستند و همه چیز به اصل خود برمیگردد. اگر در مصر فردی عالم و عزیز وجود دارد، پس بگو که تو هم اگر خواستی، آن را به دست بیاور. کارها را به جریان بیانداز و انتقام سال گذشته را از آن گیلانی بگیر. اگر تو خسرو پرویز نیستی، پس چه چیزی تو را در این شرایط نسبت به گنج و رنج میکشاند؟ اگر جای تو بودم، به درخواست آملی و حضرت ملانظر علی قانع میشدم. باربد و نکیساکو کجا هستند؟ کجا آن دوازده هزار قناری آوازهخوان را پیدا کنی؟ تار و ترانه بخواه، عود و خوشبویی بیاور، کوه و دشت و راه و بیراه بسوزان، و به ساختن بربط بپرداز. کاتب فراهانی کیست و حسن خسروخانی چه میکند؟ عاشق شیرین شو، بیدل و بیدین باش. شابور بارمن بفرست و تصاویری به گل و گیاه بیاویز. عوانان چه کاره هستند؟ به دنبال جنگ بهرام بگرد و خون بسطام را بریز. تو کجا و آن توق کرمانشاه کجا؟ آیا مداین خراب است؟ از عقبه عبور کن و در تنگ را بگذار. طاق بستان را بساز و آن شکستگی را اصلاح کن. اگر پیامبر در عرب نیست، فرزندانش در عجم هستند و تو که نامهای از او دریافت کردهای و نصیحتی نیز فرستاده؛ نامه را بخوان و به نصیحت توجه نکن، هر چه دلت میخواهد انجام بده. امروز در قلمرو زر، همه چیز در دست توست، این قلمرو علیشکر نیست که ملوک الطوایف در آن باشند، فقط خودت هستی و خودت. خداوند یگانه است و شریک ندارد.
هوش مصنوعی: جمشید و فریدونی، نه بابک اردوان؛ ای کاش در این گرسنگی میمردیم. دیروز به کنار درخت بید و نهر آب سهراب و رستم رفته بودیم. تو، سهراب، یاد آن زمان را زنده نگهدار؛ از ولیعهد قدردانی کن.
هوش مصنوعی: انسان به واسطه بینیازیاش از خداوند، سرکشی میکند. ای انسان! چه چیزی تو را به غروری واداشت که به پروردگار کریمت بیاعتنا شوی؟
هوش مصنوعی: سکوت چرا میکنی؟ اشعار و غزلها را به یاد فصل بهار به خوبی میگویی. حیا داشته باش و خجالت بکش، شکرگزار باش و ناسپاسی نکن. حالا که باغ و زمینت نه زیر نور خورشید قرار دارند و نه باد شمال آنها را در بر میگیرد، چه چیزی بیشتر از خدا و پادشاهی به تو تقدیم شده است؟ شاعری و جادوگری را که از تو گرفته نشده است، چه چیزی برای خواستن داری که در وجود تو نیست؟ بسم الله، دستات را زیر چانهات بگذار، خودت را جمع و جور کن، دندان به دندان فشار بده و مژههایت را به هم نزدیک کن. نبضات را به تپش بینداز و دستت را باز کن؛ خودت نسبت به فضای اطراف صحبت کن و هر بار دنبال چیزی بگرد. شعر و شیرینی را با هم مخلوط کن. پس ای پادشاه، بگو. اگر واقعا این قدر به تو زیبایی داده شده که به دیگران زحمتی ندهی و لباس درویشان را نخواهی، من راضیام و دیگران خودشان خبر دارند.
هوش مصنوعی: خدا به تو عمر طولانی و مال زیادی داده است، حالا چرا شمشیر با غرور و تمجید نمیخری؟ تو به دنبال شمشیر و حماسه نیستی، بلکه فقط چشمت به چاقوی من است. روزی خواهد رسید که وقتی مرگ دست خود را به طرف تو دراز کند، باز هم دنبال دعوا و چاقو خواهی بود. فرصت طلایی را پیشکش نکن و اول بپرس که دیگران برایت چه کردهاند و چه چیزی به تو فرستادهاند. ای طماع و شاعر بیدین، مگر آن شخص همان امتحانکننده نیست که در سلطانیه و تهران دیده بودی و دربارهاش پر از سخن گفتی و پاسخ شنیدی؟ تو مرا در دنیا رسوا کردی؛ چرا که در چادر آصف الدوله داستان بخل و مسائل من را بر زبان آوردی و این خادمان هم مثل تو فراموشکار شدهاند. آیا یادت رفته که همان کسی که نماینده دارالدوله است، سال گذشته در رکاب دارالخلافه چطور مرا ستایش کرد؟ حرفهایش را امواج کرم و احترام گرامی داشتند و وزرای تهران انکار کردند. چرا حافظهات ضعیف شده است؟ در آن زمان، شور و حال گیلان به سراغت نیامده بود که تو را از کارهای دیگر باز دارد.
هوش مصنوعی: حالا که نه جبهای داریم و نه چاقویی، این شتلی که همین الان از اینجا بردی را بیار تا با هم برادرانه به اشتراک بگذاریم و من و میرزا صادق هر دو از حسادت دست برداریم.
هوش مصنوعی: افراد بزرگوار زمانی که شرایط برایشان آسان باشد، به یاد افرادی میآیند که در سختیها و مکانهای ساده زندگی به آموزش و یادگیری پرداختند.
هوش مصنوعی: آن روز را به خاطر بیاور که من مانند یک کنیز، گریبانت را از دست نگهبان آزاد کردم و زنخدان میرزا فضل الله را به دست تو دادم. هر دو سوار شدیم و به سمت چادر امین حرکت کردیم. در آن زمان، میرزا صادق در آنجا به قدری خوب مینوشت که خود به خواب رفته بود و طبل و اسبش همسایههای اصطبل به صدا درآمده بودند و به آسمان کبود میکوبیدند.
هوش مصنوعی: به او نگاه کن، سپس بگو آیا تو در جایگاه والایی قرار داری؟
هوش مصنوعی: بامین با اعتراض میگفت چرا زیاد به میرزا محمدتقی اهمیت میدهی و هیچ توجهی به من نمیکنی. به نظر میرسید که یادت رفته که سنقرئک فلاتنسی شخصیتی با ارزش است، پس بهتر است به دوستی و محبت حق بدهی. باید مثل مردان رفتار کنی و خوی خود را شبیه مردان بسازی. بیچاره میرزا صادق اگر این حرفها را بشنود، حتماً احساس ناامیدی میکند. او چگونه میتواند با این آبرو به ایران برگردد وقتی که شش ماه در سفر بوده، از شهری به شهر دیگر رفته، سختیها را تحمل کرده و با آدمهای مختلف سر و کار داشته است؟ او در کارهای دولتی کوشیده و تلاش کرده است خدمتی ارائه دهد.
هوش مصنوعی: پس از تلاش فراوان و اصلاحات، آیا نتیجهای به دست میآید یا خیر؟ تو که هیچ تلاشی نکردی و فقط به دروغگویی و شایعهپراکنی پرداختهای، مانند حافظ که هرگز از شیراز خارج نشده و شعرش درباره سمرقند و بخارا است. این ثروت بزرگ را مجانی و بیزحمت به دست میآوری و استفاده میکنی. بیجا طمع نکن؛ به دوستانت توجه کن و اگر این کار را نکنی، روزی میرسد که تو را از کارهات میبرم و نشان میدهم. پایان.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.