گنجور

 
فصیحی هروی

ساقیا می ده که در جوشست خون نوبهار

تا به خون خویشتن جوشیم یک دم شعله‌وار

ز آن می گلگون که مستان صبو‌حی کرده‌اند

بر کنار خرقه گل صاف از درد خمار

گریه‌ای بر خاک ما افشان که افشاند آسمان

بر لب گل خنده دامن دامن از فیض بهار

با وجود ثروت کونین خجلتها کشند

خواهد ار عشق شهیدان قیمت جان فگار

عندلیب آن گلستانم که جوشد بوی گل

نشتر نظاره بگشاید اگر شریان خار

آن چنان کآرد چمن فصل بهاران بارگل

زخم داغ تازه بار آرد تن ما هر بهار

ناله‌ام آراسته بزمی که از طغیان درد

مطربان را نغمه خون آلود می‌جوشد ز تار

بر لب ما خود خموشی بر سر هم ریختند

باد یا‌رب بلبلان را نوحه بر لب خوشگوار

کو انیسی تا کند عرض از لب خاموش ما

ناله‌ای بر گلشن اقبال خان کامگار

زیب اورنگ خراسان خان عالی‌شان حسین

ای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین

عصمت عشقست درد از ناله پنهان داشتن

چهره را در زیر سیل اشک خندان داشتن

پاکدامانان این سجاده را شرط رهست

اشک از خون دل و آلوده دامان داشتن

ذوق ناکامی دل آشوبست ورنه گفتمت

زخم را از سونش الماس پنهان داشتن

با وجود سینه کز بهر خراشی جان دهد

چاک را ظلمست محبوس گریبان داشتن

لخت لخت دل بر آتش نه که ایمان وفاست

امت غم بودن و غمخانه ویران داشتن

گر دلی داری پریشان لاف رعنایی سزاست

نیست چندانی سر زلف پریشان داشتن

گرچه شاگرد غمم از چشم خویش آموختم

چاک دل لبریز نشترهای حرمان داشتن

بر دو عالم دامن همت توان افشاند لیک

همت آزاده را ننگست دامان داشتن

ننگ ادبارست ما را خاک بر سر بیختن

فخر اقبالست پاس دولت خان داشتن

زیب اورنگ خراسان خان عالی‌شان حسین

ای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین

در گلستانی که نخل میوه بارآور کنند

نخل ما را رنجها بینند تا بی‌بر کنند

ذوق ناکامی اگر یابند مستان نیاز

باده‌ای ریزند از آن پس سجده ساغر کنند

بر لب زخم شهیدان موج خون بادا حرام

تشنه‌ای را گر شهید چشمه کوثر کنند

همت سرگشتگانش بین که همچون گرد باد

گر کف خاکی به دست افتد نثار سرکنند

کاردانان محبت در شکارستان عشق

انتخاب زخم ناسور از لب خنجر کنند

شمع ما از دورباش بال صد پروانه سوخت

یاد آن پروانگان کز شعله قوت پر کنند

کبریای عشق بادا بینوایان را حرام

روشنان چرخ را گر زیور افسر کنند

روز ما چون شب سیه بختست زینش چاره نیست

هم مگر این عرض را با داور اکبر کنند

زیب اورنگ خراسان خان عالی‌شان حسین

ای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین

ای جهان جاه را جاهت سپهر راستین

خاک قدرت دیده اقبال را مسندنشین

التفات عدل را در سینه باد نوبهار

احتساب ظلم را در دیده میل آتشین

بحر و کان بستند نذر دست همت موکبش

هر چه استعدادشان را بود در طینت دفین

ناگهان چون آفتاب فیض یعنی دست او

گشت طالع از سپهر جود یعنی آستین

جنس دولت خاک حرمان ریخت این یک را به سر

چین خجلت موج زن گردید آن را بر جبین

نور رایت خلعتی گر در بر آتش کند

دود را آید ید بیضا برون از آستین

ور ز نور خلقت افتد لمعه‌ای بر روی آب

گر جهان صرصر شود نفتد به روی بحر چین

دوش مدحت بود زیب مجلس روحانیان

می‌پرستید این دو آیت را دم روح‌الامین

زیب اورنگ خراسان خان عالی‌شان حسین

ای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین

حبذا جشنی کزو سرسبز شد باغ سرور

دور بادا چشم بد از ساحت این خلد دور

جلوه هر سرو وز هر جلوه یک عالم فریب

هر طرف بزمی و در هر بزم یک فردوس حور

از صراحی می‌درخشد طرفه میمون کوکبی

تافت گویی لمعه‌ای زین آفتاب از جیب طور

ناطقه لالست در توصیف او زان‌رو که سوخت

پرتوش در دیده ادراک با نور شعور

از فروغ شمع حسن ساقیان سیمبر

جامها چون چشمه خورشید مالامال نور

پیش ازین فراشی این خلد کار حور بود

طره دولت گرفت این منصب از گیسوی حور

مطربان هر یک به تاری گشته مضراب آزما

وز نوا در مجلس روحانیان افکنده شور

تارهای سازشان گویی رگ جان منست

این نوا سازند زیب گوش ارباب حضور

زیب اورنگ خراسان خان عالی‌شان حسین

ای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین

روز هیجا فتنه چون عزم صف‌آرایی کند

وز دو جانب تیغ کین اندیشه بی‌رایی کند

خنجر مردان ز غیرت کوس تمساحی زند

پیکر گردان ز موج زخم دریایی کند

در نخستین موج کز آسیب او گردد سپهر

لجه هستی خروش از تنگ پهنایی کند

خون شود از موجه جوشن پوش در دل خصم‌وار

چون سنان پردلانت رزم پیرایی کند

چون به احضار براق دولتت فرمان دهی

پنجه شیر علم آهنگ گیرایی کند

لوحش الله زآن سبک خیزی که هنگام شتاب

نقش پایش باد را حبس گران پایی کند

در زمین و آسمان نقش سمش جست و نیافت

آفتاب فتح تا پیشش جبین‌سایی کند

می‌کشد چون سایه هر سو فتح را بی‌اختیار

ور نه نتواند به گردش باد‌پیمایی کند

پای چون بوسد رکاب فتح هم بوسد زمین

جای بسم الله به این آغاز گویایی کند

زیب اورنگ خراسان خان عالی‌شان حسین

ای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین

آسمان بدمهر و ما لب تشنه وگیتی سراب

گر نگیری دست امیدم زهی حال خراب

یا شبی فرما و شام طالعم را صبح کن

طور را یک لمعه کم کرد از دو عالم آفتاب

در ازل هر دست دامان جلالی برگزید

دست ما ز آن جمله دامان ترا کرد انتخاب

دست من رای فلاطون داشت ورنه چون توان

پی به مقصد برد زینسان از پس چندین حجاب

این ید بیضا مرا در آستین لطفت نهاد

تا شدم از دامن اقبال سرمد کامیاب

همت ارباب دولت را خواص کیمیاست

کاهد و بالد مه از رد و قبول آفتاب

مژده دادندم که دادی رخصت گازرگهم

شکر این احسان نگنجد در شمار و در حساب

تو بهشتی دنیی‌ام دادی و خواهم روز حشر

جنت الماوی دهندت در جزای این ثواب

چون زمان را آمنا آمد دعای جاه تو

کی گل خورشید را نشو و نما بخشد سحاب

در حریم قدس اما صبحگاهان کرده‌ام

از لب روح القدس وام این دعای مستجاب

تا که نقش نام گیتی را بود نام وجود

باد نقش خاتم جم این خطاب مستطاب

زیب اورنگ خراسان خان عالی‌شان حسین

ای به نامت زنده نام میرزا سلطان حسین