گنجور

 
فلکی شروانی

جانا به جز غم تو دلم را هوس مباد

جز تو کسم ز جور تو فریادرس مباد

هر جا که آیم و روم از ناز ساز وصل

جز لشکر فراق توام پیش و پس مباد

اکنون که نیست همدم دردم وصال تو

جز محنت فراق توام همنفس مباد

گفتی که تا ز نزد تو دورم چگونه‌ای

دور از تو آنچنان که منم هیچکس مباد

باری چو نیست روزی من بنده وصل تو

چونین که هست روزی هر خار و خس مباد

در شیوه فراق جز اندیشه غمت

از گردش فلک، فلکی را هوس مباد

 
 
واقف لاهوری

دل را رهایی از غم عشقت هوس مباد

فریادی تو منتظر دادرس مباد

شیرین لب تو روزی اهل هوس مباد

بر تنگ شکر تو گذار مگس مباد

عاشق اسیر صحبت اهل هوس مباد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه