گنجور

 
ابن یمین

که میرود بجناب رفیع آصف عهد

که با فلک ز علو بر زد آستانه او

غیاث دولت و دین هندوی مبارک رای

که مثل او بهنر نیست در زمانه او

ستوده ئی که بود با نسیم الطافش

دم مسیح خجل از هوای خانه او

نپرسدش که چرا وعده را وفا نکند

نداند آنچه بباشد درین بهانه او

اگر ز بنده برافروخت آتش غضبش

بآب دیده نشاند رهی زبانه او

و گر زقلت مال است دور باد ازو

که اینقدر نتوان یافت در خزانه او

ز دام غم نرهد تا بحشر مرغ دلم

اگر وظیفه نیابد دمی ز دانه او

چگونه باز کند خو ز دانه کرمش

دلی که نیست بجز مرغ آشیانه او