گنجور

 
ملک‌الشعرا بهار
 

ای از برما به خشم رفته

رخ بی‌سببی زما نهفته

ما را گنهی به جز وفا نیست

بهر چه تو را هوای ما نیست‌؟

آخر نه من و تو یار بودیم

بر عهد هم استوار بودیم

بهر چه ز ما گسستی ای دوست

در بر رخ‌دوست‌بستی‌ای دوست

عهدی به هزار وعده بستی

گر بستی عهد، چون شکستی

بازآی که خاک پات گردم

تو جان منی‌، فدات گردم

دستی بکشم به ساق پایت

سیگار بپچم از برایت

جام عرقی دهم به دستت

سازم ز خمار باده مستت

بینم شب و روز با جلالت

وز نعشهٔ چرس در خیالت

از بهر تو ای نگار بنگی

گویم غزلی بدین قشنگی

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.