گنجور

بخش دوم - قسمت اول

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » کشکول » دفتر چهارم - قسمت دوم
 

سقراط حکیم را روایت کرده اند که کسی پرسیدش، سبب زیادتی سرور تو و اندکی غمانت چیست؟ گفت: از آن است که چیزی گرد نمی کنم که از میان رفتنش دلتنگم کند.

خیال روی تو در خاطر است خلقی را

کسی ملاحظه ی خاطر کدام کند

نه آشنا و نه بیگانه ای نمیدانم

که اختلاط چنین را کسی چه نام کند

شرح غم عشق را بیان دگر است

داغ دل خسته را نشان دگر است

تو فهم سخن نمی کنی معذوری

افسانه ی عشق را زبان دگراست

جوان و پیر که در بند مال و فرزندند

نه عاقل اند که طفلان ناخردمندند

خوش آن کسان که گذشتند پاک چون خورشید

که سایه ای به سر این جهان نیفکندند

به خانه ای که ره جان نمیتوان بستن

چه ابله اند کسانی که دل همی بندند

به سبزه زار فلک طرفه باغبانانند

که هر نهال که کشتند باز برکندند

جمال طلعت هم صحبتان غنیمت دان

که میبرند زآنان که باز پیوندند

بقا که نیست درو حاصل همه هیچ است

چو بنگری همه عالم به هیچ خرسندند

بساز توشه زبهر مسافران وجود

که میهمان عزیزند و روزگی چندند

وگر تو آدمئی در سگان به طنز مبین

که بهتر از من و تو بنده ی خداوندند

مجوی دنیی اگر اهل همتی خسرو

که از همای به مردار میل نپسندند

از وصیت پیامبر(ص) به ابن مسعود: زمانی که نور به دل افتد، وسعت گیرد و گشوده گردد. کسی گفت: ای پیامبر خدا، آیا این معنی را علامت است؟

فرمود: بلی دوری گزیدن از سرای فریب و بازگشتن به سوی سرای جاوید و آمادگی مرگ پیش از آن که درسد. ای پسر مسعود، آن کس را که اشتیاق فردوس است، به کار نیک مجذوب است و آن که از آتش ترسد، شهوات را رها کند.

و کسی که مرگ را چشم انتظار بود، به فرمانبرداری خداوند رغبت کند و آن کس که در دنیا پرهیز پیشه کند، مصیبت بروی سبک جلوه کند.

این پسر مسعود، خداوند زمانی موسی را به هم سخنی برگزید که از فرط لاغری، سبزی گیاهی که بخورده بود، در شکمش دیده همی شد.

از آن ز حال من اگر نئی که هیچ گهم

حجاب عشق به اظهار مدعا نگذاشت

بس که در صید دل من برده شوخی ها به کار

جسته ام از دام و پندارد گرفتارم هنوز

چو تاثیری ندارد جز فراموشی برش قاصد

بنام غیر گوید کاش پیغامی که من دادم

آن دوست که عهد دوستداری بشکست

میرفت و منش گرفته دامن در دست

می گفت که بعد از این بخوابم بینی

پنداشت که بعد ازاو مرا خوابی هست

دیشب من و دل به قول آن عهد شکن

در کوچه ی انتظار کردیم وطن

چون مرغ سحر آیه ی نومیدی خواند

شرمنده شدم من از دل و دل از من

دلا باز این همه افسردگی چیست؟

به عهد گل چنین پژمردگی چیست؟

اگر آزرده ای از توبه ی دوش

دگر بتوان شکست آزردگی چیست؟

شنیدم گرم داری حلقه ی دوش

بهائی، باز این افسردگی چیست؟

ببازار محشر من و شرمساری

که بسیار بسیار کاسد قماشم

بهائی بهای یکی موی جانان

دوکون ار ستانم بهائی نباشم

حلالت باد هر عشرت که کردی آذری در عشق

که خوش مردانه رفتی جان من عاشق چنین باشد

گر زبیرحمی مرا از شهر بیرون می کنی

دل که در کوی تو میماند به آن چون میکنی؟

عارفی گفت: کسی که حق را به سنگینی همی شنود، برای عمل بدان بسی سنگین تر بود.

مالک بن دینار گفت: به کوهی در، جوانی زرد سیما، لاغر اندام و مرتعش دیدم که آرام نمی گرفت، گوئی که هر دم وی را نیشتر همی زنند. و گونه اش از آب دیده تر بود.

به وی گفتم: کیستی؟ گفت: بنده ای هستم از مولی گریخته. گفتم: باز گرد و عذرخواه. گفت: عذر نیازمند حجت است، مرا حجتی نیست، چگونه باز گردم و عذرخواهم؟

گفتم: دیگری را به شفاعت برگیر. گفت: هر شفیعی را از او ترسد. گفتم: مولای دیگر برگزین. گفت: هیهات، که جز او مولایی یابم. چه وی خالق زمینها و آسمان است.

گفتمش ای جوان، کار آسان تر از آن است که تواش پنداری. گفت: این سخن مغروران است.گیرم وی بگذرد، و ببخشاید اخلاص و صفا کجا رفته است؟

نادانی فقیهی را پرسید: زمانی که بهر غسل وارد رودخانه شوم. کدام جانب نهر اگر ایستم نیک تر است؟ فقیه که مردی ظریف بود، پاسخ داد: آن جانب که جامه ات را نهاده ای، تا دزدش نبرد.

قریب به همین حکایت، حکایت زیر است: مردی عامی شعبی را پرسید که اگر کسی پیش از آن که بهر عیال خویش حلوا خرد، نماز عید خواند، چه کفارتی باید دهد؟

گفت: باید دو درهم صدقه دهد. زمانی که وی رفت، از شعبی سبب گفتارش را پرسیدند، گفت: بد نبود که دل مسکینان بدرهم این احمق شاد شود.

ای نه دله ی ده دله هر ده یله کن

صراف وجود باش و خود را چله کن

یک صبح به اخلاص بیا در برما

گر کام تو بر نیاید آن گه گله کن

اول که مرا عشق نگارم بربود

همسایه من زناله ی من نغنود

و اکنون کم شد ناله چو دردم بفزود

آتش چو همه گرفت کم گردد دود

سررشته حیات گست و یقین نشد

کاین تار و پود کسوت ما از چه رشته اند

دردا که نرست اندر این باغ

یک لاله که نیست بر دلش داغ

نوبهاران به که عزم عشرت آبادی کنیم

بگذریم از بوستان از دوستان یادی کنیم

بلبلان از بوی نوروزی به فریاد آمدند

کم نئیم از بلبلی ما نیز فریادی کنیم

خیمه سلطان گل بر سبزه و صحرا زدند

خیز تا آن جا رویم از دست دل دادی کنیم

دهر بنیاد جوانی می کند، ساقی کجاست

موسم عیش است تا ما نیز بنیادی کنیم

آذری چون آب در زنجیر بودن تا بکی

چون صبا یک ره هوای سرو آزادی کنیم

تا گفت بلی، دل به بلای تو در افتاد

هرگز زبلای تو نرست این چه بلا بود؟

میل از طرف ما مشمارید که در کاه

هر میل که بود از طرف کاهربا بود

من ناله ی آتشین نمیدانستم

من جان و دل حزین نمیدانستم

نه نام بمن گذاشتی نه نشان

ای عشق ترا چنین نمیدانستم

ای روی تو همچون کف پیغمبر تو

پیغمبر ما به حق شود رهبر تو

ترسم که تو دین موسوی مگذاری

من دین محمدی نهم بر سر تو

دل کیست که گویم از برای غم توست

بیگانه ی خویش و آشنای غم توست

لطفی است که میکند غمت با دل من

ورنه دل تنگ من چه جای غم توست

پیامبر (ص) را پرسیدند اولیاء خداوند که «لاخوف علیهم و لا یحزنون » کیانند؟ فرمود: آن کسانی که زمانی که دیگران به ظاهر دنیا نگرند، به باطنش نگرند.

و زمانی که دیگران به نعمتهای زودگذرش همت کنند، به آنچه بعدها حاصل شود همت کنند. چیزی که ترسند ایشان را به دنیا به هلاک افکند، خود بکشند، و آنچه دانند به دنیا ایشان را ترک گوید، ترک گویند.

هیچ عارضی دنیائی برایشان پیش نیاید مگر آن را رد کنند و از علو آن هیچ مکری ایشان را نفریبد مگر آن که بگذارندش. دنیا در چشمشان ژنده و کهنه است، به تازه کردنش نکوشند.

خانه هایشان خراب کند، ایشان آبادانش نکنند. و در دل ایشان بمرده است و زنده اش مدارند. بل دنیا را خراب کنند و با آن آخرت خویش آبادان کنند. آن را بفروشند و به بهایش چیزی خرند که باقی می ماند.

زمانی که بدنیا نگرند، گوئی به مصروعی نظر همی کنند که مثله گشته است و در آن جز منادیانی به امید نبینند و یا ترسان هائی که حذر نکنند.

یکی از شاهان ایران به عزم شکار بیرون شد. براه خویش اما مردی یک چشم دید. این معنی به فال بد گرفت و فرمان داد بزدندش و بزندانش بیفکندند.

قضا را پادشاه، آن روز شکاری بسیار نگرفت. زمانی که بازگشت فرمان داد مرد یک چشم را آزاد کنند. آن مرد گفت: آیا پادشاه اجازه ی سخن همی دهد؟ گفت: بگوی.

گفت: مرا بدیدی، و بزدیم و بزندانم افکندی. ترا بدیدم، شکار بکردی و سالم بازگشتی. حال کدام یک از ما دو نفر بر دیگری شوم بوده است؟ پادشاه بخندید و فرمان داد جایزه اش دهند.

مردی ابن سیرین را گفت: به خواب دیدم که خاتمی بدست دارم و با آن دهان مردان و شرمگاهی زنان را مهر همی کنم.

پرسید: آیا مؤذن نیستی؟ گفت: بلی. گفت: مگر قبل از طلوع فجر اذان نمی گوئی و مردمان با شنیدن صدایت دست از مبطلات روزه نمی کشند؟

قرشی در شرح تشریح قانون، در مبحث تشریح پستان گوید: ما را همسایه ای بود که زنش با داشتن طفلی شیرخوار بمرد. و نمی یارست بهر وی زنی شیرده گیرد. و گاه پستان خویش به دهان کودک می گذاشت.

اندک اندک شیر در پستان آن مرد پدید آمد و زمانی که می دوشیدش، شیر بسیار خارج می شد. در همان کتاب آمده است که یکی از بزرگان دمشق را ماده قاطری بود که کره خری را که مادرش مرده بود، شیر می داد.

و زمانی که وی بر قاطر برمی نشست اگر کره خر را همراه می برد، از مردمان شرمساری می برد، و اگر همراهش نمی برد، شیر از پستان ماده قاطر سرازیر می شد و روی زمین می ریخت. آن بزرگ مرد، مدتی سواری قاطر را به شرمساری از مردم کنار نهاد.

یکی از طبیبان بر آن است که مو و ناخن میت پس از مرگ نیز رشد می کند. علامه در شرح قانون گفته است: بی تردید مو و ناخن پس از مرگ نسبت به زمان موت طویل تر می شود.

جمعی برآنند که این دو پس از موت رشد نمی کنند اما چون گوشت زیر و اطرافشان تحلیل می رود، به نظر درازتر می رسد.

گروهی می گویند که این دو پس از موت رشد می کنند زیرا که این دو از زیادتی ابخره است و چون در جسد میت تا مدتی پس ازمرگ ابخره ی بدبو وجود دارد، این دو رشد می کند.

امام صادق(ع) را پرسیدند زچه رو خطبه ها و رسائل و اشعار، آدمی را زود ملول همی کند اما قرآن هر چه اعاده شود، ملولی نیاورد؟

پاسخ داد: زیرا نیازی که بآن ها هست، زودگذر است اما قرآن به هر وقت و زمان بر اهل آن زمان حجت است و از این رو همیشه، با طراوات است.

در تاریخی آمده است که عبدالله بن مبارک در یکی از کوچه های شام همی رفت و مستی را دید که همی خواند: عشق خوارم ساخت. خوارم از آن رو که به معشوق راهیم نیست.

عبدالله کاغذی از آستین بدر آورد و این شعر را بنوشت. وی را گفتند شعری را که از مستی شنیده ای همی نویسی؟ گفت: مگر این مثل را نشنیده اید که: بسا گوهری که در زباله دانی بود.

زاهدی در اطاقی خفته بود. مستی از زیر آن بنا بگذشت که شعری را خارج از وزن همی خواند. زاهد سر بیرون کرد و گفت: ای فلان، حرام نوشیده ای، خفته ای را بیدار ساخته ای، شعر نیز غلط همی خوانی، صحیح این شعر چنان است.

در عیون اخبارالرضا آمده است که امام رضا(ع) را پرسیدند: ز چه رو شب زنده داران مؤمن خویش سیماتر از دیگرانند؟ فرمود: از آن رو که با خداوند خلوت همی کنند و خداوند نور خود بر ایشان همی افکند.

در کتاب معیشت آمده است که ابوعمر شیبانی، امام صادق(ع) را دید که به دستی ماله ای دارد و جامه ای درشت بر تن، دیواری را تعمیر همی کرد و عرق همی ریخت.

ابو عمر گفت: گفتم: فدایت شوم، بدهید یاریتان کنم. فرمود: دوست می دارم که مرد در طلب معیشت از گرمای آفتاب آزار بیند.

هر چند وقت کشته شدن دست و پا زدم

یک بار دامن تو نیابد به چنگ من



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر