گنجور

بخش چهارم

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » کشکول » دفتر دوم
 

شیخ نوری در کتاب اذکار گوید: پیشینیان را در زمان مورد نیاز ختم قرآن، عادت گونه گون بود. پاره ای در ده شبش ختم همی کردند. پاره ای هر سه شب یک بار.

جمعی هر شبانه روزی یک بار و عده ای بهر شب و روز دو ختم داشته اند. پاره ای نیز به شب و روزی هشت بار قرآن ختم کرده اند، چهار بار به شب و چهار بار به روز.

اما آن کسان که قرآن را دو رکعت نماز ختم همی کرده اند، از زیادی قابل شمارش نیستند. از ایشان عثمان بن عفان و تمیم داری و سعید بن جبیر را میتوان برشمرد.

حکیمی گفت: بیداد از طبع آدمی برخیزد. و یکی از دو سبب آن را مانع تواند شد، یکی سببی دینی چون بیم معاد و دیگری سیاسی چون بیم شمشیر. ابوطبیب همین معنی را چنین سروده است:

بیداد، عادت مردمان است. از این رو اگر کسی را بینی که بیداد نکند، کارش را سببی است.

از رساله ای ناشناخته: آقا و شیخ مولایمان، حق و حقیقت ناب، عبدالرحمن، - که خداوند سایه ی وی را بر سر ما و دیگر اهل ایمان مستدام داراد - گفت: شیخ برهان الدین موصلی که مردی دانشمند بود، مرا گفت: از مصر باراده حج گزاردن بسوی مکه ی معظمه می آمدیم.

بین راه به منزلی فرود آمدیم. ناگهان ماری بیرون آمد. مردمان به کشتنش شتافتند و پسر عمم من بر آن ها پیشی گرفت و آن را بکشت.

همان زمان دیدیم که مار به وی در پیچید و پسر عم بسرعت براه افتاد. ما جن را نمی دیدیم. از این رو عده ای بر اسب و دیگر چهارپایان پریدند و خواستند بازش گردانند، نتوانستند. و وی بهمان ترتیب، دوان از چشم افتاد.

این واقعه بر ما سخت و سنگین آمد. تا این که عصر آن روز، ناگاه وی را دیدیم که با آرامش و وقار بسیار می آمد.

پیشوازش کردیم و پرسیدیم: ترا چه میشد؟ گفت: هیچ، چنان که دیدید، آن مار را کشتم و او با من چنان کرد که دیدید.

یعنی ناگهان خود را بین گروهی جن دیدم که یکی میگفت: پدرم را کشتی، دیگری میگفت: برادرم را کشتی و دیگری که پسر عمویم را کشتی.

آنان دم بدم در اطراف من زیادت شدند تا ناگهان کسی را دیدم که مرا بگرفت و بگفت: بگو که من خداشناس و پیرو شریعت محمدم. و سپس بمن و آن گروه اشاره کرد که بقضاوت رویم.

براه افتادیم تا به پیری عظیم رسیدیم که بر سکوئی نشسته بود. هنگامی که جلویش رسیدیم. گفت: رهایش کنید و ادعایتان را برگویید. فرزندانش گفتند: ادعای ما این است که وی پدر ما را بکشته است.

پیر پرسید: آن چه می گویند، درست است؟ گفتم: نه بخدا. ما جماعتی بودیم که برای حج همی رفتیم و به جائی فرود آمدیم. ماری بیرون شد، و مردمان برای کشتنش هجوم آوردند. من نیز از آنان بودم و آن مار را زدم تا کشته شد.

آن پیر، هنگامی که سخنان مرا بشنید، گفت: بگذاریدش برود. من درون درخت خرمائی بودم و خود شنیدم که رسول خدا(ص) می گفت: کسی که به هیاتی جز هیات خود درآید و کشته شود، نه دیه بر قاتل است و نه قصاص.

وی را بازگردانید. سپس آنان پیش آمدند و مرا از جایگاهشان به قافله رساندند. داستان من چنین بود. و خداوند را سپاس می گویم. مردمان از شنیدن سخنان او بسیار شگفتی کردند و خدا داناتر است.

زنخت گر گرفتم اندر دست

خون من ریختی و عذرم هست

زآن که هنگام رگ زدن شرط است

گوی سیمین گرفتن اندر دست

بدین گونه، عشق، در حد توانائی موجود، در روح او وجود دارد. و از این رو هیچ کس را نتوانی دید مگر آن که عاشق چیزی است که ارزش وی را بین مخلوق بدان توانی فهمید.

بهمین سبب نیز هست که بالاترین مراتب در این دنیا، از آن کسان است که از دنیا - با وجود دیدن آن - به پرهیزند و به آخرت - که از آن جز خبری نشنیده اند - میل کنند.

آنچه از حروف و کلمات در قرآن آمده است، به قرار زیر است:

کلمه: هفتاد و شش هزار و چهارصد و چهل

حروف: هفتصد و بیست و دو هزار و سیصد و سی و دو

حرف الف: چهل و هزار و هفتصد و نود و دو

حرف باء: هزار و صد و چهل

حرف تاء: هزار و دویست و نود و نه

حرف ثاء: هزار و دویست و نود و یک

حرف جیم: سه هزار و دویست و نود و سه

حرف حاء: هزار و صد و هفتاد و نه

حرف خاء: دوهزار و چهارصد و نوزده

حرف دال: چهار هزار و سیصد و نود و هشت

حرف ذال: چهار هزار و هشتصد و چهل

حرف راء: ده هزار و نهصد و سه

حرف زاء: نه هزار و پانصد و هشتاد و سه

حرف سین: چهارهزار و پانصد و نود و یک

حرف شین: بیست و پنج هزار و صد و سی و سه

حرف صاد: هزار و دویست و هشتاد و چهار

حرف ضاد: هزار و دویست

حرف طاء: هشتصد و چهل

حرف ظاء: نه هزار و سیصد و بیست

حرف عین: هزار و بیست

حرف غین: هفت هزار و چهارصد و نود و نه

حرف فاء: دوهزار و پانصد

حرف قاف: پنج هزار و دویست و چهل

حرف کاف: بیست و دو هزار

حرف لام : چهارده هزار و پانصد و نود و یک

حرف میم: بیست هزار و پانصد و شصت

حرف نون: دو هزار و سی و شش

حرف واو: سیزده هزار و هفتصد

حرف هاء: هفتصد

حرف یاء: پانصد و دو

حکایت کرده اند که طبیبی، به جنگی، همراه پادشاهی بود. هنگامی که پیروزی حاصل شد، شاه را نویسنده ای همراه نبود تا خبر بنویسد.

از این رو طبیب را گفتند که نامه ای نویسد و وزیر را خبر پیروزی دهد. وی بنوشت: اما بعد با دشمن در حلقه ای چون دایره ای بیمارستان آن سان نزدیک بودیم که اگر آب دهانی می انداختم به رگ فصد دستشان فرو می افتاد.

به اندازه ی جنبش یکی دو نبض که بگذشت، دشمن به بحرانی سخت دچار شد و تمامشان به سعادت تو، ای معتدل المزاج، هلاک شدند.

شبیه همین معنی گفته ی آن ریاضی دان است که هنگام نزع گفت: خداوندا ای آن که قطره دایره و نهایت اعداد و جذر اعداد اصم آموزی، مرا بزاویه ی قائمه به پیشگاه خود بر و به خط مستقیم محشور بدار.

دنیا را از دو جهت - یکی متعلق بدان و یکی متعلق به غیر آن - دخترک و پیرزال گویند. اما از جهت اول که معنای حقیقی آن است این که از زمان پیدائی بشر تا زمان ابراهیم خلیل الله(ع) دنیا را دخترک گویند و از آن زمانش تا بعثت پیامبر(ص) میانسالش گویند و از آن پس تا رستاخیز، پیر زالش نامند.

اما از جهت دوم که معنای مجازی آن است، به نسبت آغاز کار هر ملتی دخترکش نامند و به مناسبت پایان کارش پیرزال.

به مناسب آغاز هر دولت یا آغاز عمر هر شخص نیز میتوان دنیا را دخترک دانست و واضع شطرنج؛ بسیاری از مردم بغلط پندارند که صولی واضع شطرنج است.

یعنی ابوبکر محمد بن یحیی بن صول تکین کاتب. و این از آن روست که وی در شطرنج ضرب المثل بوده است. در صورتی که واضع شطرنج صصه بن داهر هندی است.

پیرامن نرد گفته اند: صفدی گفت: اردشیر پسر بابک، اولین پادشاه سلسله ی شاهان اخیر ایران، واضع نرد است. از آن رو روی را گاه نردشیر گویند.

وی نرد را همانند دنیا و بایسته هایش وضع کرده است. یعنی هر طرف صفحه را به تعداد ماه های سال به دوازده خانه تقسیم کرده است.

مهره ها را به تعداد روزهای ماه سی مهره گرفته است و تاس ها همانند افلاک است. چه همانند آنها همی گردد و نقطه های روی هر دو وجه آنها نیز به تعداد سیارات است یعنی هفت: چنانکه شش در مقابل یک و پنج در مقابل دو و چهار در مقابل سه قرار دارد.

نیز چنان ساخته که کار بازیگر چونان قضا و قدر گاهی بسود وی و گاه بزیان وی بود. بازیگر مهره ها را متناسب با نقوش تاس همی گرداند.

اما اگر دقت نظری وی را بود، داند چگونه حرکت کند و چسان حیله ورزد تا به هنگام حکم تاس غلبه بر خصم تواند و این همان دیدگاه اشاعره نیز هست.

روزی کثیر شاعر به دیدار فرزدق آمد. فرزدق به وی گفت: ابوصخر، تو قوی ترین شاعر عرب به توصیفی آن جا که سروده ای:

مرا دل همی خواهد که یاد لیلی فراموش سازم. اما به هر سو رو همی کنم، صورت او بچشمم همی آید.

کثیر پاسخ داد که تو نیز قوی ترین شاعر عرب به نازشی. آن جا که گفته ای: مردمان را بینی که هر گاه براه افتیم، بدنبالمان براه افتند و اگر اشارتی کنیم، بایستند.

و این هر دو بیت از آن جمیل است و اولی را کثیر بدزدیده بود و دومی را فرزدق.

گواراترین چیزها کشتن دشمنان و برنشستن بر اسبان رهوار است. نیز این که قاصدی پیام وعده دلدار آرد یا دلدار بی وعده به دیدار آید.

عاشقی را پرسیدند، چه خواهی تا ترا آریم؟ گفت: چشم رقیبان، دندان سخن چینان و جگر حسودان.

عربی را پرسیدند: چه چیز در دنیا بیش از دیگر چیزها لذت دهد؟ گفت: شوخی با دلدار و غیبت رقیب.

محققی گفت: روح گوهری روحانی است که نه جسم و نه متعلق به جسم است. نه در درون بدن است نه بیرون از آن. اما آن را با جسم رابطه ای همچون رابطه عاشق و معشوق است. این گفته همان است که ابو حامد غزالی نیز در برخی از نوشته هایش عنوان کرده است.

از امیر مومنان(ع) نقل است که: روح در جسد آدمی چون معنی در لفظ است.

صلاح صفدی گفته است: به از این مثالی هرگز نشنیده ام.

گویند سه چیز از فضیلت مردمان هند است، کلیله و دمنه، شطرنج و نه حرفی که جمیع اقسام حساب را در خود گرد کرده است.

گدائی به گروهی رسید که طعام می خوردند: گفت: سلام بر شما ای بخیلان! گفتند: ما را بخیل چرا گفتی؟ گفت: با پاره ای نان سخنم تکذیب کنید.

ابوالفرج معافی در کتاب جلیس و انیس حکایت کرده است، روزی ابواسحاق مزید بنشسته بود. یارانش بنزدش آمدند و گفتند: ای ابواسحاق، آیا شود که امروز ما را به عقیق، قبا و قبور شهدای احد بری؟ بینی که امروز، روزی نیک است.

گفت: امروز چهارشنبه است و من عزلتکده ام را ترک نخواهم گفت. گفتند: چرا روز چهارشنبه را ناخوش داری، در صورتی که باین روز یونس بن متی ولادت یافت؟ گفت: پدر و مادرم فدایش باد.

وی که بدهان ماهی رفت. گفتند: اما به همین روز رسول خدا(ص) بروز جنگ احزاب پیروزی یافت. گفت اما پس از آن که چشم ها حیران شد و جان ها به گلو رسید.

مگر نه این است که ستاره ای را که طلوع کرده است همی بینم؟ طلوع وی عاشقان را سودی است.

چرا که شاید اکنون که بروی زمین چیزی ما را گردهم جمع نسازد، نگاه من و او برای دیدن آن ستاره در افق بهم افتد.

صفدی گفت: تا روزگار هارون الرشید، مکتب معتزله اندک اندک ظاهر می گشت. تا این که در آن روزگار بشر مریسی در حالی که شافعی پا در زنجیر داشت از او پرسید: ای قرشی پیرامن قرآن چه گوئی؟ پاسخ داد: مرا می گوئی؟ گفت: بلی. گفت: قرآن مخلوق خداوند است. و رهایش کردند.

و این واقعه که در محضر رشید اتفاق افتاد مشهور است. شافعی از آن احساس خطر کرد و دانست که با آشکارا شدن اعتقاد به مخلوقیت قرآن فتنه بالا خواهد گرفت. پس از بغداد به مصر گریخت.

هارون الرشید خود به مخلوقیت قرآن اعتقاد نداشت و کار بین گرفتن و باز پس زدن بود تا این که مامون به خلافت رسید. و هر چند گاه یک بار کسی را برای فراخواندن مردم بدین مساله پیشی میداد یا در پی می فرستاد.

تا این که بسالی که هم در آن سال بمرد، نیت جزم کرد و بدنبال احمد بن حنبل فرستاد. اما همان هنگام که احمد به راه بود شنید که مامون از میان رفته است. و احمد در رقه محبوس بماند تا معتصم بیعت ستاند.

و وی را به بغداد، به مجلس مناظره ی آوردند که عبدالرحمن بن اسحاق و قاضی احمد بن داود و جز آندو در آن مجلس بودند و با وی سه روز مناظره کردند.

سرانجام خلیفه فرمان داد که وی را تازیانه زنند، و آن قدرش بزدند که بیهوش افتاد و سپس به منزلش فرستادند و با این همه به مخلوقیت قرآن اذعان نکرد. زندان وی بیست و هشت ماه بطول انجامید.

پس از آن وی به نماز جمعه و جماعت همی رفت و فتوا همی داد و سخن همی گفت تا معتصم نیز بمرد و واثق بجای وی بنشست و چنان محنت پیش آورد که آورد، احمد را گفت با هیچ کس جمع مشو و به شهری که من در آنم مسکن مگزین، و این شد که احمد پنهان شد و برای نماز و جز آن هم بیرون نمی شد.

تا سرانجام واثق نیز بمرد و متوکل بجای وی نشست. وی اما به احضار احمد فرمان داد، وی را احترام کرد و مالی بسیار بخشید که وی آن را نپذیرفت و انفاقش کرد. نیز برای اهل و اولاد او، چهار هزار ماهانه قرار داد که تا زمان مرگ متوکل داده می شد.

در روزگار متوکل اما سنت آشکارا شد و به رفع محنت از مردم به تمام آفاق نامه بنوشتند که محنت بردارند و سنت آشکار کنند و اهل سنت را فراخی دهند.

از آن هنگام احمد در مجلس خویش از سنت سخن همی گفت و معتزله تا آخر عمر متوکل رو به قدرت و افزونی بودند تا پس از آن رکود گرفتند و در ملت اسلام، هیچ گروهی بیش از ایشان بدعت ننهاده اند.

مشاهیر معتزله: از ناموران معتزله می توان این کسان را برشمرد: جاحظ، ابوهذیل علاف، ابراهیم نظام، واصل بن عطا، احمد بن حابط، بشربن معتمر، معمر بن عباد سلمی، ابو موسی ملقب به مزداد و راهب معتزله

ثمامه بن اشرس، هشام بن عمر فوطی، ابوالحسن بن ابی عمر، خیاط، استاد کعبی، ابوعلی جبائی استاد شیخ ابوالحسن اشعری و پسرش ابوهاشم عبدالسلام.

این کسان، سران مذهب اعتزال اند. و بسیاری از شافعی ها اشعری بوده اند و بسیاری از حنفی ها اعتزالی. در مالکی ها غلبه با قدری ها بوده است و در حنبلی ها با حشوی ها. از معتزله ابوالقاسم صاحب اسماعیل بن عباد، زمخشری فراء نحوی و سیرافی را میتوان برشمرد.

حکایت شده است که مغنئی نزد یکی از پادشاهان غیرعرب همی خواند. هنگامی که امیر مسرور شد، غلامش را گفت: قبائی برای این مغنی آور.

مغنی اما معنای سخن ندانست، برخاست و به خلوت رفت. در نبودن وی غلام خلعت بیاورد و وی را نیافت. در همین هنگام نیز در مجلس هیاهو شد و امیر فرمان داد که حضار براه افتند.

مغنی را در سر راه کسی گفت که امیر بهر تو قبائی خلعت دادا و تو نگرفتیش. تا چند روز بعد که وی دوباره به محضر امیر رفت. این شعر به آواز خواند:

اگر بخت به تو رو کند، هرگز ادرار مکن.

شنوندگان غنای وی را ناخوشایند خواندند و وی گفت: آن روز که بخت به من رو کرده بود، ادرار کردم و از دستم بشد. دیگران قصه به امیر گفتند، وی را خوش آمد و دستور داد خلعتش بدهند.

صفدی گفت: از جمله ی متاخرانی که مشهور گشته اند، میتوان این کسان را بر شمرد، غسیل الملائکه حنظله بن ابی عامر انصاری که به جنگ احد بیرون شد و مقتول گشت و رسول خدا(ص) فرمود: این دوست شماست که فرشتگانش غسل داده اند.

نیز قتیل الجن سعد بن عباده، ذوشهادتین خزیمه بن ثابت انصاری در ترافع یهودئی بر دین رسول خدا(ص) شهادت داد، ذوعینین قتاده بن نعمان که به جنگ احد چشمانش را از دست داد و رسول خدا(ص) چشمانش را بوی بازگرداند

ذویدین عبیدبن عمرو خزاعی که با دو دوستش کار همی کرد، و ذوثدیه که بزرگ خوارج بود و بین کشتگان جنگ نهروانش یافتند و یکی از دوستانش ناقص گشته چون پستان به نظر می آید.

نیز ذوثفنات که لقب علی بن حسین(ع) و ابن عبدالله بن عباس است به سبب پینه ای که بر سجده گاههایشان - از کثرت سجده - چون پینه های تن شتران دیده می شد، و ذوسیفین ابوهیثم بن تیهان که به جنگ دو شمشیر می بست.

نیز ذات نطاقین اسماء دختر ابوبکر صدیق - که خدا از ایشان راضی باد - که نطاق خویش را به جهت دستمال توشه ی پیامبر (ص) و پدرش شب هجرتشان به مدینه، بردرید.

همچنین سیف الله، خالدبن ولید، مصافح الملائکه عمران بن حصین، ذوعمامه ابو احیحه سعید بن عاص بنی امیه.

دید وقتی یکی پراکنده

زنده ای زیر جامه ای ژنده

گفتش این جامه سخت خلقان است

گفت هست آن من چنین زآن است

هست پاک و حلال و رنگین روی

نه حرام و پلید ورنگین روی

چون نجویم حرام و ندهم دین

جامه لابد نباشدم به از این

کلینی در حدیثی طویل از ابوجعفر(ع) روایت کرده است که سائلی ایشان را پرسید: ای پسر رسول خدا از کجا می توان دانست که به هر سالی شب قدری هست؟

پاسخ داد: چون رمضان رسد، بهر شب سوره ی دفان را یکصدبار برخوان. و چون شب بیست و سوم رسد، خود ناظر تصدیق چیزی خواهی بود که از آن پرسیدی.



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر