گنجور

بخش اول - قسمت اول

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » کشکول » دفتر دوم
 

شود که گویند گرد شده ی قرآن را نشاید که تصنیف خواند زیرا که ظاهر آن است که تصنیف بایستی تمام سخن منصف بود.

پاسخ آن است که بدان دلیل که گفتی، گرد شده ی قرآن را نتوانیم تصنیف گفت، گردآوری حدیث را نیز نتوان تصنیف خواند. در حالی که بکار بردن واژه ی تصنیف برای گردآوری حدیث، شایع است.

. . . بدانید که امروز همان روز است که خداوندش گرامی و بزرگ داشته و آن را در کتاب عزیز بخوبی بیان فرموده است آنجا که فرمود جل شانه: «الیوم اکملت لکم دینکم و انعمت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا» امروز روز به کمال رسیدن دین، اتمام نعمت بر جهانیان، آشکار گشتن حق و یقین، خوار ساختن مخالفان و دورویان است، امروز، روز غدیر، روز اظهار چیزی است که در دل دارم، روز برداشتن پرده ها و روز آشکاری اسرار است.

امروز روز هدایت بندگان، روز اقرار حسودان، روز سرور اوصیا، روز فرشتگان آسمانی روز خبر بزرگ، روز راه راست است. امروز روز کشف و بیان و روز حجت و برهان و روز نص جلی است.

امروز، روزی است که دشمنان گویند: خوشا بحال تو یا علی! امروز، روزی است که هر کس من مولایش بودم، علی مولای اوست.

امروز روز این گفتار است که خداوندا آن کس که وی را دوست بدارد دوست بدار و آن کس که وی را دشمنی دارد. دشمن بدار. امروز، روز روشن گری و زبان آوری است.

امروز روز پیمانها و روز شهود است. امروز روز عرفان وایقان، هدایت و وصایت، احقاق حق و پیمان است. امروز روز تنصیص و تخصیص است. امروز، روز شیعه ی امیر مومنان و یوم حجت بر عموم خلائق است.

ابن براج بیست یا سی سال قضاوت طرابلس را برعهده داشت. ابو جعفر شیخ طوسی هنگامی که شاگر سید مرتضی بود. ماهانه دوازده دینار از وی میستاند و ابن براج هشت دینار.

سید مرتضی - که خداوند روحش را قدسی کناد - علوم بسیاری را تدریس همی کرد و به شاگردان خویش درآمد ماهانه ای همی داد. تا بسالی، قحط سالی شدید فرآمد.

مردی یهودی برای بدست آوردن قوت روزانه حیله ای اندیشید و به مجلس سید آمد و اجازت خواست که نزد وی نجوم خواند. سید وی را اجازت داد و دستور داد جیره ی وی را روزانه دهند. مرد مدتی چنین بود و سرانجام نزد سید اسلام آورد.

سید مرتضی اما لاغر اندام بود و بکودکی همراه با برادرش رضی نزد ابن نباته مولف خطب درس همی خواند. روزی شیخ مفید به مجلس درس سید آمد.

وی از جای خویش برخاست شیخ را بجای خود نشاند و خود در مقابلش بنشست. شیخ اشارت کرد که در حضور وی به درس گفتن پردازد چه از فصاحت وی در سخن بشگفت بود.

و داستان اینکه شیخ مفید فاطمه زهرا(ع) را بخواب دید که حسن و حسین (ع) را بنزد وی آورد و فرمود این دو را دانش آموز، و روز بعد فاطمه دختر ناصر دو فرزندش سید رضی و سید مرتضی را به محضر او آورد و گفت این دو را دانش آموز. سخت مشهور است.

کسی باشد به گیتی مرد این کار

که از گیتی همینش کار باشد

در هر چه میکنم نظر از چشم عبرتی

دروی مشرح است زتوحید صد دلیل

بگذ رتو از دلیل و بمدلول راه بر

او را از او شناس نه از بحث و قیل و قال

از پدرآموز ای روشن جبین

ربنا گفت و طلمنا پیش از این

نه چو ابلیسی که بحث آغاز کرد

که بدم من سرخ رو، کردیم زرد

رنگ، رنگ تو است و صباغم توئی

اصل جرم و آفت و داغم توئی

همین بخوان رب بما اغویتنی

تا نگردی جبری و کژ کم تنی

بر درخت جبر تا کی برجهی

اختیار خویش را یک سو نهی

همچو آن ابلیس و ذریات او

با خدا در جنگ و اندر گفتگو

داند او کونیکبخت و محرم است

زیرکی زابلیس و عشق از آدم است

زیرکی بفروش و حیرانی بخر

زیرکی کوری است، حیرانی بصر

عقل قربان کن بقول مصطفی

حسبی الله گو که الله ام کفی

همچو کنعان سرزکشتی وامکش

که غرورش داد نفس زیرکش

کاشکی او آشنا ناموختی

تا طمع در نوح و کشتی دوختی

رستگی زین ابلهی داری هوس

خویش را ابله کن و میرو به پس

اکثر اهل الجنه البله ای پسر

بهر این گفته است سلطان البشر

ابلهی نه کوبه مسخرگی دو توست

ابلهی کو واله و حیران اوست

ابلهانند آن زنان دست بر

از کف ابله و زرخ یوسف بدر

عقل را قربان کن اندر راه دوست

عقلهات آید از آن سوئی که اوست

زین سراز حیرت اگر غفلت رود

هر سر مویت سر عقلی شود

غیر این عقل تو حق را علقهاست

که بدان تدبیر اسباب شماست

غیر از این معقول ها، معقول ها

یابی اندر عشق با فر و بها

عشر امثالت دهد تا هفتصد

چون ببازی عقل در عشق صمد

حجاج روزی خطبه میخواند، گفت: همانا خداوند ما را فرمان داده است که موونت عقبی فراهم کنیم، و او خود موونت دنیایمان فراهم همی کند. کاش خداوند موونت عقبای ما را فراهم همی فرمود و ما را بطلب موونت دنیا فرمان همی داد.

حس بصری این سخن بشنید. گفت: این سخن گمشده ی مومنی است که از دل منافقی برشده است.

سخن یکی از خوارج، سفیان ثوری را خوش آمد، گفت: گمشده ی مومنی بر زبان منافقی است.

از سخنان حکیمان: برترین کار حفظ عرض بمال است. اگر آمیزش با فروتر از خویش گزیدی خویش را از وی پاس دار. برادر خویش را بنیک و بد، بدرستی نصیحت کن، از خوارمایگان بپرهیز، هیبتت بماند. فرومایه را فروتنی مکن، چرا که فرمانت نخواهد برد.

از مردمان بپرهیز و تنها همدمی با پروردگار را بگزین.

مردمان را هر گونه خواهی زیر و بالا کن، جز عقربی نخواهیشان یافت.

از سفیان ثوری که خدایش ببخشاید روایت است که: شنیدم که امام صادق جعفر بن محمد(ع) میگفت: سلامت آنچنان گرانبها گشته که پیدا نیست کجایش میتوان یافت.

حال اگر در چیزی بتوانش یافت، شود که در گمنامی باشد. و اگر در گمنامی نبود، شود که در تنهائی بود هر چند که سلامت گمنامی از آن تنهائی بیش است.

و اگر در تنهائی نبود، شود که در سکوت بود هر چند که سلامت تنهائی از آن سکوت بیش است. و اگر در سکوت نبود، شود که در سخن سلف صالح بود. اما خوشبخت کسی است که در نفس خویش خلوت یابد و خداوند موفقیت می دهد.

خدایش خیردهاد شاعر چه نیکو سروده است:

لذت بخش تر از تمتع زیبارویانی که در لباس ابریشمین همی آیند لذت آن تائب است که گریزان از اهل و مال این جا و آنجا سفر کند. تا بل نامش فراموش شود و تنها ماند و عبادت را امانی یابد.

لذتش این بود که هر جا رو میکند، بتلاوت پردازد و هر جا هست در دل و زبان ذکر پروردگار گوید.

خداوند را بین مردمان، بندگانی زیرک است که دنیا را طلاق گفته اند و از فتنه هایش ترسیده.

دنیا را نیک نگریسته اند و از آن جا که آن را جایگاهی برای زندگان نیافته اند.

آن را گردابی دانسته اند که تنها با کشتی کار نیک میتوان از آن رهایی یافت.

اگر سپاسگزاری من از نعمت های خداوند خود نعمتی بود، در خور سپاس است.

بدین گونه هر چند روزگار دیر ماند و عمر دراز بود، سپاس وی جز بفضل او ممکن نشود.

رابعه ی عدویه را پرسیدند: کی بنده از پروردگار بزرگ راضی شود؟ گفت:

آن گاه که شادیش از مصیبت چون شادیش بر نعمت بود.

روزی هم او را گفتند: شوق تو به فردوس چسان است؟ گفت: ابتدا همسایه سپس خانه.

نیز از کلام اوست که خدایمان از آن بهرمند کناد: آنچه از عباداتم را که آشکارا بوده است، بحساب نمی آورم.

عابدی گفته است: دنیا را خوار دارید. چرا که گواراترین چیزهایش نزد شما، در مقابل زیانهایش سخت کوچک او خوار است.

دلارام زیبا رخی است که از آفتاب جز دور از دسترسش بودنش را نیاموخته است.

مذمتش که میکنم، گوشش شنوای آن نیست و خشنودی ام را نیز اعتنائی نمی کند.

یکی از مفسران پیرامن این آیه «و ینجی الله الذین اتقوا بمفازتهم من العذاب » نوشته است: عمل نیکو بروز رستاخیز کننده ی خود را هنگام مشاهده ی هول قیامت گوید، بر من برشو، چرا که بدنیا مدتها من بر تو بودم. آن گاه وی بر خود بنشاند و از تنگناهای رستاخیز برهاند.

نام آوری گفت: بنده ی خدا ببزرگی دست نیابد مگر آن که مردم را چنان از چشم اندازد که جز خدا نبیند و هیچکس بر سود و زیان رساندن بوی توانا نبود و یاآن که چنان ایشان را از دل برون کند که اعتنا نکند چگونه اش بینند.

ما را خواهی جمله حدیث ما کن

خو، با ما کن زدیگران خو واکن

ما زیبائیم یاد ما زیبا کن

با ما تو دو دل مباش دل یکتا کن

ای خواهان دانش که اینجا و آنجا در جستجوی آنی، دانائی در سینه ی تو است.

از این رو هر گاه کوشنده ای بجستجو برخاست همراهش برخیز و آنقدرش بخوان که پاسخت دهد.

هرگزش فراموش نمی کنم آن گاه که سرشار از جوانی پدیدار شد و گفت برگو بدانم اشتیاق با تو چه کرد؟ و گفتمش: قصه ی ما طولانی است و ترا تنگدلی آرد.

حق سبحانه عزیز (ع) را وحی کرد که: اگر راضی نشوی که نقل مجلس بدگویانت کنم، نامت را بر طومار فروتنان نخواهم نوشت.

امیر مومنان (ع) راست: سه کار از دیگر کارها سخت تر است، در همه حال بیاد خداوند بودن، یاران را با مال یاری کردن و از خود حق بجانب مردم دادن.

بزرگی گفت: حق آن است که بر لغزش برادرت هفتاد عذرآوری. حال اگر دل تو آن ها را نپذیرفت، وی را گوئی که برادرت ترا هفتاد عذر آورد و تو نپذیرفتی حقا که تو در خور سرزنشی نه او.

مرا در عشق تو سختی هائی است که مجنون عامری در عشق لیلی هرگزشان نچشید.

با این همه اما من چون مجنون سر بدنبال وحوش نگذاردم. چرا که جنون را گونه های بسیار است.

خواستمش که مرا زگونه ی خویش ده بوسه دهد، نه بیش.

اما آن گاه که دست در گردنش کردم و لب بر نهادمش، در شمار بخطا افتادم و حساب از دست شد.

مصنف گوید: آنچه می گوید بخط پدرم که خداوند روانش را قدسی کناد، یافته ام: مساله: بقطعه زمینی، درختی است با ارتفاعی مجهول. ظهر هنگام گنجشکی از نوک آن درخت به زمین می پرد.

خورشید در اول جدی است، به شهری که در بیست و یک درجه ی عرض جغرافیائی واقع است. گنجشک یاد شده بر نقطه ای از سایه ی درخت فرود می آید.

مالک زمین، زمین را از بیخ درخت تا نقطه ی موصوف به زید میفروشد. و از آن نقطه تا اخر سایه را به عمرو و از نقطه ی انتهای سایه باندازه ی ارتفاع درخت - یعنی آخرین حد ملک خود - به بکر.

پس از آن درخت از میان می رود و میزان سایه و نقطه ی فرود گنجشک بر ما پوشیده میماند. حال با این فرض که ارتفاع درخت و طول سایه و فاصله ی نقطه ی فرود گنجشک تا بیخ درخت بر ما مجهول است، میخواهیم سهم هر یک از خریداران را تعیین کنیم و به ایشان دهیم.

میدانیم که مسافتی که گنجشک آن را با پرواز طی کرده است، پنج متر است. نیز میدانیم که باقی اعداد مجهولمان نیز عدد صحیح است. و میخواهیم بدون مراجعه به قواعد حساب و جبر و مقابله و خط این مساله را حل سازیم. راه حل کدام است؟

گویم، این مساله را بخط پدر - قدس الله سره - یافتم و پندارم که مساله را خود او طرح کرده است. و بنظرم می رسد که جواب سوال این بود که گفته شود.

چون مسافت پرواز وتر مثلث قائم الزاویه است و مربع آن یعنی بیست و پنج بنا به قضیه عروس برابر با مربع دو ضلع دیگر است، اگر بدو مربع صحیح تقسیم شود. یکی شانزده خواهد بود و دیگری نه.

پس یکی از دو ضلع محیط به قاعده چهار است. و دیگری سه و طول سایه نیز چهار است. زیرا ارتفاع خورشید در آن زمان و مکان چهل و پنج بوده است.

چه این مقدار بقیه ی تمام مقدار عرض یعنی شصت و نه ذرع - اگر از آن بیست و چهار یعنی میل کلی راکسر کرده باشیم - است.

در جای خویش نیز ثابت شده است که سایه ی ارتفاعی باندازه ی چهل و پنج ذرع با شاخص مساوی است. از این رو آشکار می شود که سهم زید از زمین سه متر و سهم عمرو یک متر و سهم بکر چهار متر است. و این منظور ماست.

پوشیده نیست که در احتساب سایه ی ارتفاع به چهل و پنج ذرع برای شاخص اندک مسامحه ای بکار رفته است، که بدان در حاشیه ی خویش بر رساله ی اسطرلاب اشاره کرده ام. اما این تفاوت بسیار اندک است و محسوس نیست و برای پاسخ به سئوال، ما را کافی است.

در کتاب کافی بروش حسن از حضرت ابو عبدالله (ع) روایت شده است که فرمود: قرآن پیمان خداوند بر مخلوق اوست. از این رو بر مسلمان شایسته است که بر پیمان خویش بنگرد و هر روزی از آن پنجاه آیه خواند.

نیز از زین العابدین(ع) روایت شده است که فرمود: آیه های قرآن گنجینه هائی است. و هر بار که گنجینه ای از آن بازکنی، شایسته است که بدان بنگری.

از جمله آنچه خداوند سبحانه و تعالی به موسی - که بر پیامبر ما و او برترین درود و پاکترین سلام بادا - وحی فرمود، ای موسی کهنه لباس باش و تازه دل، تا بر مردم زمین ناشناس باشی و بین خلق آسمان شناسا و معروف.

ندیم سلطان، حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد. گفتش که: اگر بخدمت شاهان در می آمدی، نیازمند خوردن علف نمی شدی. پاسخ داد. تو نیز اگر علف میخوردی، نیازمند خدمت شاهان نبودی.



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام