گنجور

بخش دوم - قسمت دوم

 
شیخ بهایی
شیخ بهایی » کشکول » دفتر اول - قسمت اول
 

خبرم مپرس از من چو مقابل من آئی

که چو در رخ تو بینم، زخودم خبر نباشم

مردمان در من و در بیهوشی من حیرانند

من در آن کس که ترا بیند و حیران نشود

ساکنان سر کوی تو نباشند بهوش

این زمینی است که از وی همه مجنون خیزد

دی که رسوا شده ای دیدی و گفتی این کیست

دامن آلوده بخون خسرو تردامن بود

قامتت راست چو تیر است و عقابست تیری

که زن دور و مرا در دل و در جان گذرد.

شعر رضی - که خدا رحمتش کناد - نیز قریب همین معنی است:

با آن که تیر زن در ذی سلم است، تیر

کسی را در عراق بزد، راستی چه هدف را دور گزیده ای

سپید رویانی حریر پوش که هرگزشان قصد مشکوکی نیست

چونانکه آهوان مکه که شکار کردنشان حرام است

نرمی سخنشان شود که نابکار شمرده آوردشان

اما اسلام، از هر گونه خطائی مانعشان همی شود

روی دلدار، ماه تمام است اما همیشه پنهان ماند

هر چند پنهانی ماه، دوشبی بیش دوام نیارد

روی وی هلای است که اهله ی دیگر بگردش نمی رسند

چرا که هر گرانقدری، بسختی بدست همی آید

شمشیر نگاهی دارد که هرگز از نیام بیرون نشود

هر چند هیچ گاه ندیده ام که شمشیری در نیام خویش درخشد

اگر نزدیک آید، شب کوتاهی خواهد گرفت

چرا که او صبحدم است و شب با رسیدن صبحدم تاب ماندن نیارد

هنگامی که شتر ابلقم بعزم سفر بازگشته بود

گفتمش آنچرا در طاقت داری برای دوری آماده ساز

چرا که من، تمامی روزگاران جوانی را

در جستجوی سر فرازی ها و حاصل ها از دست خواهم داد.

آیا راستی این که شبان بی هوده بگذرد

و از عمرمان بحساب نیز آید، زیانی محسوب نخواهد بود؟

مریض عشق اگر صد بود علاج یکی است

مرض یکی و طبیعت یکی، مزاج یکی است

تمام طالب وصلیم و وصل می طلبیم

اگر یکیم و اگر صد که احتیاج یکی است

بجز فساد مجو وحشی از طبیعت دهر

که وضع عنصر و تألیف و امتزاج یکی است

نیز از اوست:

شد وقت آن دیگر که من ترک شکیبائی کنم

ناموس را یکسو نهم، بنیاد رسوائی کنم

چندان بکوشم در وفا کز من نپوشد راز خود

هم محرم مجلس شوم، هم باده پیمائی کنم

تو خفته و من هر شبی در خلوت جان آرمت

دل را نگهبانی دهم، خاطر تماشایی کنم

یک جو غم ایام نداریم و خوشیم

گه چاشت گهی شام نداریم و خوشیم

چون پخته بما می رسد از عالم غیب

از کس طمع خام نداریم و خوشیم

آیا پس از «سلیمی » دیگر دلخواه و آرزوئی ممکن است؟

و پس از عشق او آیا عشق و شور دیگری شدنی است؟

پس از دیار او آیا، پناه و خانه ای یافته آید؟

و جز در سایه او جائی دیگر را توان پناه برد؟

هرگز مباد که عنان مرکب جز سوی دیار او شود

و میان، جز به عزم دیدن او بسته آید

«سلیمی » اوج آرزوهاست، اگر دسترسی بوی نبود

دیگر، آرزوهای دگر در این دنیا بر من حرام باد

دیگر نقش جاه را از خاطر خویش زدوده ام

چنانکه گوئی، نقاشی، پیش از این بدان نگاری نکشیده

به سختی ها و پستی های زمانه نیز خو کرده ام

. . . های سرافرازی های دنیا، بدرود باد!

راستی تا کی بار غرور و دلال وی را بر دوش کشم

آیا دیگرم زمان آرامش و تسلائی نرسیده است؟

روزگار پیراهن حسنش را نیک یافته است

آن چنان که دیابی پررونق در مقابلش ژنده ای بیش نیست

همزمان با برف پیری هجرانم را بگزیده است؟

زمانی که بیشترین موهایم سپید گشته

نیز آن گاه که طلایه دارن ضعف، نیرویم را کاسته

و رزمگاه مزاجم را، سیاهی سایه انداخته

هر چند نه او دیگر در برج زیبائی مقام دارد

و نه من بروزگار جوانی خویش ام

آنچه ما را به هم می پیوست، بگسست

و بین ما هیچ پیوندی دیگر نمانده است

دیگر شتران جوان عزم من، برای رسیدنش سستی گرفته اند

و هیچ یکشان را کوهان و ارتفاعی باقی نمانده حکایت من و دل، آن زمان که رکاب استوار کرده است

و نیز خیمه گاه را در پیچیده

حکایت کسی است که بدیار سستی گام نهاده

و تنها و گریان بدو شوق می ورزد

شوق ماده شتری که به عشق فرزند سیر می کند

و هنگامی که می رسد، جز ناله و تیغ خار نصیبی ندارد

شب های سرور بگذشت و از دست شد

هر روزگارانی را سرانجام پایانی است

راستی چه زود بگذشت و روزگاران دیگر در پی اش آمد

کاشکی دوامی داشت، هر چند نمی توانست داشته باشد

قرن های شادی چگونه یک ساعته میگذرد

و روزهای اندوه چگونه سالی است

خوشا اندوها! چسان زندگانی مرا

دراز کرد، هر چند اندوه جز باد سمومی نیست

با آن که با ندیمانم حق صحبت ها بود

اکنون در پهندشت حیرت تنها مانده ام

بسا عشرت ها که جز عسرت نمی آرد

و بسا سخن ها که دل را تنگ همی کند

من که هرگز نیکی این و آن را فراموش نکرده ام

چگونه توانم بدی ها را بفراموشی بسپارم

هر چند که مردمان زمانه، بدین فراموشی معتاداند

و هر گروه که پس از گروه دیگر آید، نیز چنان شود

آتش معرفت و دانش و رهگشائی فرود گرفته است

شعله ی گمراهی اما سخت پرفروغ گشته است

آن زمان علم را بانگی صافی بودی

که اگر میخواست، با افلاک سخن گفتی

و تخت دانش را چنان رفعت و بزرگی

و عزت بود که آرزو هرگز به گردش نمی رسید

ماهتاب هدایت چنان از برجهای دانش می درخشید

که گوئی برقی است که از ابرها همی جهد

کوههای سر به فلک کشیده دامان بدنبالش می کشیدند

و تخت سلاطین با ستونهایشان بسویش می رفتند

اما امروز، دانش پژوهان چونان

اسیری مقهور بدیار کم بهائی سوق یافته اند

روزگار چنین است و با مردمان چنین کند

و بر سر راههاشان کژی و راستی یکسان نهد

بی شک هر قیل و قالی از سر علم و حکمت نیست

و هر آهنی را شمشیر ساختن نتوان

زمانه، گاه بر آدمی نعمت و صحت آرد

و گاه سختی و بیماری نصیبش کند

از این رو آن که در این دنیاست و از او چشم امید ندارد

ملامتش نشاید و سرزنشش نباید

دلا بهر تو تحقیق کرده ام که دنیا چیست و متاعش کدام است

و این که آنچه دنیا می پذیرد، خرده ریزی بیش نیست

هر چیز، در آن، بگونه ای مخالف خود، شکل می گیرد

و مردمان اما از این قضیه سخت غافل اند

نقص را چنان لباس کمال درپیچد

که گوئی زنی عمامه به سر برنهاده است

دلا! زمانه را بگذار، آنچه در اوست، گوارای اهلش باد

هرگز تو بدان رغبتی از خود نشان مده

چرا که مردان بزرگ آن زمانه که فرومایگان

سفره داری میکنند، گرسنه می مانند

بویژه از آن جا که زمانه را دستگیری نیست،

آسان، بدست آمدنی نخواهد بود

و اگر تو هزاران سال در دست یابیش کوشی

و او تا سر پستانی بتو دست یابد، حرام خواهد بود

در آن صورت دوباره باز خواهی گشت

و کوشش بیهوده ات تا قیامت ملامت می پذیرد

گیرم که تمامی قدرت دنیا را بدست آری

و دنیا بتو رکاب دهد و پادشاهی بزرگ شوی

و قرنی تمام از لذت های دنیاوی بهره بری

سرانجام اما آیا، مرگ محتوم نخواهد بود؟

بویژه که مردمان را با جاودانگی نسبتی نیست

و ایشان را با مرگ مناسبت بیش است

داستان سر نهادن مردمان به سرنوشتشان است

پیر و جوان تمام باور دارند

و چنان بدیهی است که خردش نیز باور دارد

و اگر تواش باور نداری از این و آن پرس

از زمین حال شاهانی را پرس که

بر بالای ستارگان مقام داشته اند

و فرستادگان بسیار بر درگاهشان گرد می شدند

و عاشقان بسیار بر درگاهشان ازدحام همی کردند

زمین بی آنکه کلامی گوید، پاسخت خواهد داد

پاسخی پیرامن آنچه گذشته است

این که مرگ سرانجام، از میان بردشان

و تیرهائی که به سویشان می آمد، تمام، به هدف خورد

همگی همان راه را رفتند، که گذشتگان رفته بودند.

و سر منزل و جایگاهشان از ایشان خالی ماند

همه بدانجا که پیش از آن محبوبش نمی داشتند

و تا روز جزا، از آن جا بر نخواهند خاست

خداوند قصدشان را کرد و ناگهان برایشان تاخته شد

و اکنون در زیر خروارها خاک، خاکی بیش نیستند

این نود و دو بیت، را من از بهترین ابیات سروده وی برگزیده ام .



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify