گنجور

 
شیخ بهایی

افلاطون گفت: عشق نیروئی غریزی است که از وسوسه های خواستن و سایه های خیال عاید صورت طبیعی گردد. و دلیران را بزدلی آرد و بزدلان را دلیر کند و هر انسانی را خویی بخشد، که عکس خوی او بود.

حکیمی گفت: زیبایی جاذبه ای روحانی است که دلربایی‌اش را جز به سبب خاصیتش توجیه نمی‌توان کرد.

صاحب اغانی در اخبار علویه ی مجنون آورده است: روزی وی نزد مامون شد و دست و پاکوبان چنین می‌خواند:

یاور من نه آن کس است که چون بدو ستم نکنم

و فرمانش بر، با من یکرنگی کند

من آرزومند سایه دوستی‌ام که اگر با وی

کدورت کنم نیز با من مهربانی و صافی بوَد

مامون و دیگر حاضران گوش دادند و مقصود را در نیافتند، اما مامون شعر را طرفه دید و گفت: نزدیک تر آی و تکرار کن. علویه هفت بار شعر را تکرار کرد و سرانجام مامون گفت:

ای علویه! خلافت را از من بستان و چنان دوستی بجایش به من ده.

ابو نواس گفت: روزی به خرابه‌ای شدم. مشکی پر آب دیدم که به دیوار تکیه دارد. هنگامی که به میانه‌ی خرابه رسیدم. نصرانیی را دیدم که سقایی بر وی خفته است. هنگامی که را (؟مرا) دیدند، مرد سقا برخاست، مشک خویش را برداشت و بگریخت.

نصرانی نیز از جا برخاست و بی‌هیچ ترسی جلوی چشم من به محکم کردن شلوارش پرداخت و گفت: ابونواس! در چنین حالی، هرگز کسی را سرزنش مکن. چرا که سرزنش تو، وی‌را تحریص می‌کند. و من از گفته‌ی او مصراع معروف خویش را گرفتم که: دع عنک لومی فان اللوم اغراء . . .

عمرو بن سعید گفت: من با چهار هزار تن بنوبت، پاسداری مامون می‌کردیم. تا شبی وی را دیدم که همراه با جمعی از غلامان خردسال و کنیزکان لطیفه‌پرداز خارج می‌شد، اما وی مرا نشناخت و پرسید: تو کیستی؟

گفتم: من عمروام، خدا عمرت دهاد. پسر سعیدم، خدا سعادتت دهاد. نواده‌ی مسلمم خدا سلامتت داراد. وی گفت: از امشت تو ما را نگهبانی همی‌کنی.

گفتم: ای امیر مومنان! خداوند نگهبانی‌ات کند که نیکترین حافظان است و مهربانترین مهربانان. مامون با شنیدن گفتار من لبخندی زد و گفت:

یاور تو آن کس است که هنگام جنگ همراه تو باشد

و خویشتن را در راه سود تو به زیان افکند

و نیز آنکه اگر حوادث زمانه بر تو تازد

برای جمعیت خاطر تو جمع وجود خویش را پراکنده سازد

و سپس گفت: ای غلام! چهار صد دینارش ده. دینارها را بستدم و راه خویش گرفتم.

مامون از یحیی بن اکثم پرسید: عشق چیست؟ وی پاسخش داد که: رویدادهایی خوش یمن است که برآدمی پیش آید و دل وی را مجذوب خویش سازد و روح وی را متاثر کند.

ثمامه گفت: یحیی! توراست که سخن از مسالمه‌ی طلاقی پیش آری یا پیرامن احرام‌پوشی که شکار کند، نظر دهی. سخن در این زمینه، خاص ماست.

مامون گفت: ای ثمامه! تو برگو. گفت: عشق، همنشینی بهره‌ده و دوستی چیره است که روش‌هایش پیچیده و احکامش مطاع است.

جسم و جان آدمی و دل و خاطر و خرد و مغز وی را مالک است. عنان شخص بدست اوست و نیروی کوشش و کارش. مامون گفت: نیکوگفتی. و هزار دینارش بداد.

در کتاب حیاء الحیوان، بنقل از کامل التاریخ ابن اثیر، پیرامن حوادث سال ششصد و بیست و سه آمده است: ما را همسایه‌ای بود که دختری صفیه نام داشت. وی را اما به پانزده سالگی آلت مردی حاصل شد و ریش برویید.

مولف گوید: نظیر همین حادثه را حمدالله مستوفی در نزهه القلوب و دیگر مورخان نیز نقل کرده اند که: دختری در قمشه از شهرهای اصفهان همسر اختیار کرد.

اما در شب زفاف وی را خارشی در شرمگاهی پدیدار شد و همان شب صاحب آلت مردی شد. این واقعه به عهد سلطان الجایتو خدابنده - که خدا رحتمش کناد- اتفاق افتاده است.

مؤمنان بیحد و لیک ایمان یکی

جسمشان معدود لیکن جان یکی

جان گرگان و سگان از هم جداست

متحد جانهای شیران خداست

همچو آن یک نور خورشید سما

صد بود نسبت به صحن خانه ها

لیک یک باشد همه انوارشان

چون که برگیری تو دیوار از میان

چون نماند خانه ها را قاعده

مؤمنان باشند نفس واحده

هر کتابی را که کسی خواند، ملال یا فتور یا دلزدگی از آن بیند

جز این کتاب که در آن طرفه‌هایی است که تا روز حشر نیز ملال نیاورد.

محقق زرکشی در شرح خویش بر تلخیص مفتاح که آن را مجلی الافراح نامیده است - و آن کتابی حجیم است که بر کتاب مطول نیز می‌چربد و من آن را به سال نهصد و نود و دو در بیت‌المقدس دیده‌ام - چنین نوشته است:

« بدان که الف و لام را در الحمد پاره‌ای الف و لام استغراق گفته‌اند و برخی الف و لام تعریف جنس. و زمخشری آن را برای تعریف جنس دانسته و استغراقی بودنش را نفی کرده است.

و هر چند که این توجیه را برخی مصبوغ به اعتزال دانسته‌اند، مراد وی آن است که: آنچه از بنده مطلوب است، انشای حمد است و نه اخبار بدان.

و در این صورت طبعا نمی‌تواند همه‌ی حمدها را باستغراق دربرگیرد. چرا که بنده نمی‌تواند تمای حمدهای خود و دیگران را ایجاد و انشاء کند. برخلاف صورتی که الف و لام ویژه تعریف جنس باشد.» پایان کلام زرکشی.

در همین کتاب، در بحث لف و نشر چنین آمده است:« زمخشری پیرامن این آیه «و من آیاته منامنکم باللیل و النهار و ابتغاوکم من فضله » گفته است که صنعت بدیعی آیه، لف است و ترتیبش این که: من آیاته منامکم و ابتغاوکم من فضله باللیل و النهار جز این که دو قرینه‌ی دوم را فاصله‌ی دو قرینه ی اول قرار داده است چرا که دو قرینه‌ی دوم مفهوم زمانی دارند و زمان و مظروفش چون شیء واحد است. بویژه که لف نیز به یگانگی یاری می‌کند.

نیز شود که منام در هر دو زمان و ابتغاء نیز در هر دو مراد باشد. اما ظاهرا وجه اول مراد است. چرا که در قران تکرار آن وجه نیز بسیار است.

اما گوییم پذیرفتن منظور زمخشری از دیدگاه نحو مشکل است. چرا که اگر معنی آن است که او گفته، واژه‌ی نهار معمول ابتغاء است که بر عامل خود که مصدر است، پیشی جسته و این نشود.

جز این، در آن صورت عطف بایستی بر هر دو معمول عوامل شود که چنین ترکیبی نیز ماذون نیست. » پایان سخن زرکشی.

شیخ الرئیس ابوعلی سینا را رساله‌ای در عشق است که در آن سخن بدرازا کشیده‌است و گفته است که عشق ویژه‌ی نوع آدمیان نیست بل در همه‌ی موجودات فلکی، عنصری و موالید سه‌گانه یعنی کاینات، نباتات و حیوانات نیز یافته آید.

بهرام گور را پسری یگانه بود کوتاه‌همت و دنی که کنیزکان زیبا و خوش‌آواز بر او سخت مسلط گشته بودند، تا آن جا که به یکی از آنان عاشق شد.

هنگامی که بهرام از این واقعه آگاه شد، کنیزک را گفت: وی را به گناهی متهم نما و بگو که «من جز مردی بلند‌طبع و عالی‌همت را نشایم.»

پس از آن، پسر، ترک حالات خویش گفت و هنگامی که به سلطنت رسید، از باشهامت ترین و صحیح الرای ترین پادشاهان محسوب فتاد.

چه خوش نازی است ناز خوبرویان

ز دیده رانده را در دیده جویان

به چشمی خیرگی کردن که برخیز

به دیگر چشم دل دادن که مگریز

به صدجان ارزد آن نازی که جانان

نخواهم گوید و خواهد به صد جان

این مخلوق را دو گاو احاطه دارد

صورت گاوی بر فلک و گاوی را در زمین

و زیر آن گاو و روی دیگری

خرانی در آبادی‌ها یله گشته‌اند

این نیز ملخصی از جلد پنجم کتاب اغانی ابوالفرج اصفهانی که در بیت المقدس یافتم آمد:

اعشی همدان، عبدالرحمن بن عبدالله است که بین او و همدان سیزده پشت فاصله است و همدان خود پسر مالک پسر زید نزار پسر واثله پسر ربیعه پسر جبار پسر مالک پسر زید پسر کهلان پسر سباء پسر یشخب پسر یعرب پسر قحطان است.

اعشی شاعری زبان آور بود و شوهر خواهر شعبی فقیه به شمار می آمد و شعبی نیز شوی خواهر او بود. وی از آن کسان بود که بر حجاج شوریده بودند تا اینکه سرانجام اسیر حجاج شد.

حجاج ویرا گفت: خدایرا سپاس که مرا بر تو چیره ساخت. گر تو نبودی که چنان و چنین گفته بودی؟ و ابیاتی را که وی در هجو حجاج و تشویق مردمان به جنگ او سروده بود، برخواند. و در آخر گفت مگر تو نگفته ای:

گروهی مرا به بلا اندر انداختند که من پیش از آن ببلایشان اندر انداخته بودم

از این رو امروز، با زمانه بردباری همی کنم و آن را نیک همی شناسم

اگر حوادث روزگار، بدبختی نصیب تو ساخت

بردبارباش چرا که هرمصیبتی سرانجام از میان خواهد خاست

اما به خدا قسم بدبختئی نصیب تو گردیده است

که مصیبتش هرگز از تو برنخواهد خاست

سپس گفت: نگهبانان! گردنش زنید. و گردنش را زدند.

اعشی، زمانی نیز در دیلمان اسیر بود. در آن مدت، دختر کافری که ویرا اسیر داشته بود، مفتون وی شد و شبانگاهی نزد وی رفت و خود را به او تسلیم داشت. اعشی تا بصبح هشت بار با او درآمیخت.

صبحدم، دختر گفت: آیا شما مسلمانان با زنانتان همچنین کنید؟ گفت: بلی. گفت: بدین سبب پیروزمندید. سپس گفت: اگر خلاصت کنم، مرا برای خود برگزینی؟

گفت: بلی و پیمان بست. هنگامی که شب دوباره فروافتاد، دخترک بند او بگشود و راهی را که میشناخت، با او در پیش گرفت و با وی گریخت.

در این باره شاعری از اسیران مسلمان گفته است:

اگر دیگران را مال از اسارت رهاند

بنی همدان را آلات مردیشان رهائی دهد

هرگز از پیمان خویش ملول نگشتم و هرگز تکذیب عهد نکنم

بل، با وجود دوری پایمرد و امین ام

مپندار اگر دوری رنجم دهد، نرم خواهم شد

بل چنانم که اگر پرده نیز از میان برخیزد، یقینم نخواهد افزود

ای نسیم، اگر به سرزمین یاران یعنی طوس بگذری

مردم آن سامان را از من بگوی

که بهائی شما هرگز به بوستانی فرود نیامد

مگر آن که باغچه هایش را با آب چشم آبیاری کرد

نیز مولف، شعر زیرین را برای دوستی به نجف اشرف - که بر مقیم خاکش سلام باد - فرستاده است:

ای نسیم، آن گاه که بخاک نجف رسی

زمین را ببوس و سپس درنگ کن

ذکری از من بر اعرابی که در آنجا فرود آمده اند برگو

داستان مرا بپرداز و سپس سر خویش گیر

گویند عقیق از آن رو که سر حقیقی را

برآن حک کرده اند، گاه بود که باطل سحر بود

بینمت اما که چشمانت جادو همی کنند

و بر دهانت خاتمی از عقیق ست

هم او راست هنگامی که سواد مدینه را - بر مقیم خاکش درود باد - از دور دید:

آنک، گنبد مولای من و غایت آرزویم

همسفران محمل را نگاه دارید تا کف پای شتران را ببوسم

هنگامی که پدر - خاکش عبرگین باد - بسال نهصد و هشتاد و نه در هرات بود، برایش نوشتم :

ای آن کسان که در هرات اقامت کرده اید

شما را به پیامبر، فراق آیا کافی نیست؟

بنزد من باز گردید چه بنیان بردباریم از هم پاشید

و پلک هایم پس از هجرتان هرگز بهم نزدیک نشد

خیالتان در خاطر است و دل از شما در تشویش

هرگاه نسیم صبا از سوی ما وزیدن گیرد

گوئیمش خوش آمدی، مقدمت خیرباد

اینک شما و دلی مفتون که مشتاقتان است

و جانی که دوریتان اسیرش ساخته

دل من هرگز از عشق آن خال چهر خالی نیست

سرزمین دوست چه خوش سرزمینی است

همان که آهوانش آتشی دیرنده در دل من افروخته

هرگز روز فراقتان را فراموش نخواهم کرد

همان روز که دیدگانم گریان و دلم دردمند بود

بردباری هرگز، یاد آن بوم پر آب را از دل من نخواهد برد.

مرگ را، هر آن که بر این توده ی خاک گام دارد، ناخوش میدارد.

اما بدیده ی خرد اگر بنگرند، مرگ را بالاترین رامش ها خواهند یافت.

نیز هنگامی که حج بیت الله میگزاردم و آن مشاعر عالی را شاهد بودم، سروده ام:

ای یاران، من نیز میهمان مکه ام،

اینک زمزم و منی و خیف

چشمان خویش بسیار همی مالم تا بدانم

آنچرا که می بینم به بیداری است یا خواب

نیز طبع فسرده ی مولف، هنگام سفر، میانه راه حلب و آمد، بسبب ورزش نسیم سحرگاهی سروده است:

روح بخشی ای نسیم صبحدم

گوئیا میآئی از ملک عجم

تازه گردید از تو داغ اشتیاق

میرسی گویا زاقلیم عراق

مرده صدساله یابد از تو جان

تو مگر کردی گذر بر اصفهان

صاحبدلی گفته است: یوسف - که درود خداوند بر او و پیامبر ما باد - از آن رو پیراهنش را از مصر برای پدر فرستاد که اول بار جامه ی بخون آلوده اش باعث حزن پدر شد. از این رو یوسف دوست می داشت که سرور پدر نیز از همان باعث، نتیجه شود.

حسن بن سهل مامون را گفت: لذت های دنیا وی را چون نیک نگریستم، جز هفت تایشان را ملال آور دیدم، نان گندم، گوشت گوسفند، آب خنک، جامه ی نرم، بوی خوش، بستر نرم و نگریستن به زیبائی هر چیز، مامون گفت: پس جای گفتگو با مردان کجاست؟ گفت: راست گفتی. اولینشان آن است.