بود مجنونی چو در کار آمدی
گاه گاهی سوی بازار آمدی
در نظاره آمدی حیران و مست
چست بگرفتی سر بینی بدست
آن یکی گفتش که ای شوریده دین
بینی از بهر چه میگیری چنین
گفت این شمغندی بازاریان
سخت میدارد دماغم را زیان
گفت در بازار پس کم کن نشست
گفت نتوان چون مهم کاریم هست
جمله آن خواهم که بینم روز روز
مردم بازار را در تفت و سوز
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر داستان مجنونی را روایت میکند که گاهی به بازار میرود و در آنجا به تماشای مردم مشغول است. او در حالتی حیران و مست به نظر میرسد و در حین تماشا، بینیاش را میگیرد. یکی از افراد از او میپرسد که چرا چنین میکند و او پاسخ میدهد که بوی بد بازار اذیتش میکند. سپس با پیشنهاد نشستن در بازار مخالفت میکند و میگوید که نمیتواند چون کار مهمی در پیش دارد و میخواهد مردم بازار را در حال تلاش و سختی ببیند.
هوش مصنوعی: مجنونی وجود داشت که وقتی به کار مشغول میشد، هر از گاهی به سمت بازار میرفت.
هوش مصنوعی: تو در حالی که مبهوت و شگفتزده بودی، به نظاره آمدی و با چابکی و سرزندگی، بینیات را با دست گرفتی.
هوش مصنوعی: یکی به او گفت: ای دیوانه! برای چه اینگونه به خود میپیچی و به شدّت نگران هستی؟
هوش مصنوعی: او میگوید که این مسائل تجاری و شغلی، به شدت ذهنم را آزار میدهد و باعث میشود احساس ضرر کنم.
هوش مصنوعی: گفت در بازار کمترین کار را انجام بده، اما جواب داد که چون کارهای مهمی داریم، نمیتوانیم همینطور کم اهمیت برسم.
هوش مصنوعی: میخواهم که هر روز مردم بازار را در حال تلاش و زحمت ببینم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.