گنجور

(۱۰) حکایت شیخ ابوسعید با قمار باز

 
عطار
عطار » الهی نامه » بخش هجدهم
 

بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاه

گروهی گرم رَو را دید در راه

که می‌رفتند بر یک شیوه یک جای

ازار پای چرمین کرده در پای

یکی را شاد بر گردن گرفته

بسی رندانش پیرامن گرفته

مگر پرسید آن شیخ زمانه

که کیست این مرد، گفتند ای یگانه

امیر جملهٔ اهل قمارست

که او در پیشهٔ خود مردِ کارست

ازو پرسید شیخ عالم افروز

که از چه یافتی این میری امروز

جوابش داد رند نانمازی

که من این یافتم از پاک بازی

بزد یک نعره شیخ و گفت دانی

که دارد پاک بازی را نشانی

امیرست و سرافراز جهانست

که کژبازی بلای ناگهانست

همه شیران که مرد راه بودند

جهان عشق را روباه بودند

بهُش رَو، نیک بنگر، با خبر باش

بلا می‌بارد اینجا، بر حذر باش

اگر داری سر گردن نهادن

برای جان فشانی تن نهادن

مسلَّم باشدت این پاک بازی

وگر نه ناقصی و نانمازی

اگر چون پاک بازان میکنی کار

چو عیسی سوزنی با خود بمگذار

اگر جز سوزنی با تو بهم نیست

جز آن سوزن حجابت بیش و کم نیست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

میثم رییسیان نوشته:

سلام.وقت بخیر.مطلبی مرتبط با این بیت خوندم. خواستم اطلاع رسانی کنم. به امید مفید بودن.

اگر چون پاکبازان می کنی کار
چو عیسی سوزنی با خویش مگذار

در برخی منابع نقل شده است که خداى تعالى جبرئیل را بفرستاد تا عیسى را از زندان هرادوس ملک بر گیرد بیرون برد و به آسمان چهارم برد و شبه او را بر قتال افکند. خلق درآمدند، قتال را دیدند بر هیئت عیسى! گفتند «عیسى خود تویى، مردمان را به جادوى هلاک کردى و می‌گویى عیسى در اینجا نیست» رسن در گردن به وى کردند و می‌کشیدند. وى فریاد می‌کرد که «من قتّالم نه عیسى»، سودش نداشت تا وى را بردار کردند و بکشتند. آن گه به شک شدند، گفتند «گر این عیسى بود قتّال کو، و گر قتّال بود عیسى کو؟». خداى او را به آسمان چهارم برد چون آنجا رسید ندا آمد فریشتگان را که: بنگرید تا با وى هیچ چیز از دنیا هست، گر نیست او را به آسمان هفتم برید. نگه کردند، با وى درزنى (سوزنی) یافتند در گریبان پلاسى که چهل سال بود تا آن را پوشیده داشت و آن وقت سه شبانروز بود تا عیسى هیچ چیز نخورده بود. چون آن درزن (سوزن) دیدند با وى، ندا آمد که عیسى را هم آنجا بدارید.

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.