گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۴

 
عطار
عطار » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر روز که جلوه می‌کند رویش

بر می‌خیزد قیامت ز کویش

می‌نتوان دید روی او لیکن

می‌بتوان دید روی در رویش

می‌نتوان یافت سوی او راهی

ای بس که برآمدم ز هر سویش

تا فال گرفته‌ام جمال او

چون قرعه بگشته‌ام به پهلویش

در هر نفسم هزار جان باید

تا صید کنند کمند گیسویش

هر روز به نو خراج می‌آرند

از هندستان به هندوی مویش

جان بر کف دست می‌رسد هر شب

از ترکستان هزار هندویش

شد حلقه به گوش لؤلؤ لالا

در لالایی درج لولویش

خورشید که تیغ می‌زند در میغ

افکند سپر ز جزع جادویش

دل را به دهان شیر می‌خواند

رو به بازی چشم آهویش

خواهم که ببیند ابرویش رستم

تا هست خود این کمان به بازویش

رستم به هزار سال چون زالی

بر زه نکند کمان ابرویش

عطار که طاق از ابروی او شد

دردی دارد که نیست دارویش



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

نادر.. نوشته:

دل را به دهان شیر می‌خواند

روبه بازی چشم آهویش..

👆☹

نادر.. نوشته:

بر می‌خیزد قیامت از کویش..

👆☹

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify