گنجور

 
عطار نیشابوری
 

عزیزی بر لب دریا باستاد

نظر از هر سوی دریا فرستاد

یکی دریا همی دید آرمیده

یکی فطرت بحدش نارسیده

بدریا گفت ای بس بی نهایت

ز آرام تو می‌ترسم بغایت

که گرموجی برآید یک دم از تو

بسی کشتی که افتد بر هم از تو