گنجور

 
علی اشتری

باز یاد آمدم ای سرو بلند

زان بر آشفته دو زلف چو کمند

یاد آن عهد که با هم بودیم

در اداره خوش و خرم بودیم

ای پری چهره شیرین لب مست

دست بشکسته من یادت هست؟

یادت آید بدو صد مهر ایدوست

پرتقالی که تو میکندی پوست؟

یاد آندم که پریشان رفتم

از برت سوی صفاهان رفتم

گرچه رفتم که بمانم دو سه ماه

باز فکرت بسرم زد ناگاه

از سر سیر و سفر بگذشتم

بهوای تو بسر برگشتم

خواستم درد خود ابراز کنم

گله از هجر تو آغاز کنم

گرچه خود افصح ناسم بسخن

باز در پیش تو ماندم الکن

تا بخوانی غم این عاشق مست

گل میخک، که بمعنای دل است

اندر آن جعبه گز بنهادم

پی سوقات بدستت دادم

رنگ سرخش ز دل خونم بود

یادگرا دل مفتونم بود

دل خود هدیه راهت کردم

بفدای رخ ماهت کردم

گرچه آنروز که آزرده و مست

خورده بودم بره عشق شکست

گفته بودم که بکس دل ندهم

سر بپای بت دیگر ننهم

باز لطف تو گرفتارم کرد

گردش چشم تو بیمارم کرد

ای چو جان یافته ره در رگ و پوست

گر تو هم نیز مرا داری دوست

من که پیوست کنم یاد از تو

پاسخی ده که شوم شاد از تو

 
 
نسکبان اندروید