بخش ۱۰ - قصه ملک عمادالدین محمد زیدان بعد از بازگردیدن از حضرت سلطان
در مدت مقام ملک معظم در گرمسیر در خدمت او بود بر آن قرار که چون از فتح ولایت کرمان و استخلاص قلاع و حصول آن به فارس روند و با اتابک مظفرالدین به صلح و جنگ چنان چه میسر شود او را جانبی بازدید کنند و ولایتی او را میسر گردانند، چون واقعه کبودجامه بیفتاد کار از نظام بگردید و با فارس جنگ کردن متعذر شد، رسول فرستادند و همانا که از جانب اتابک اجابتی نرفت که کار عمادالدین روشن نشد وبینوا و بیترتیب میبود تا بر همین نسق در شهر آمدند.
ملک عمادالدین، در ربض محلت شاهیجان در خانه محمود صراف مقام فرمود و جماعت کنیزکان و حرم را که در شهر بودند با دشت خواند و روزی چند بر بدحالی و بینوایی صبر کرد و از هیچ طرف او را اکرامین کردند و تیمار نداشتند و چون کار او به جان رسید او را گفتند طریق کار همان است که مراجعت حضرت سلطان کنی. گفت چنین کنم.
در نیمه ماه مرداد سنه ثلاث و ستمائه برخاست با تنی چند معدود و حرم خویش و از شهر بیرون شد و چنان گفتند که روی به جانب عراق نهاد و صحبت امیر ناصرالدین منگلی که بر در اصفهان بود همی اختیار کرد و خواص خدم او و کسانی که معلم و محرض او بودند در این خاکساری به خود کشیدند و همه از وی برگردیدند و در خانه نشستند و او را سرای در جهان دادند تا خود دیگر سر آن حادثه چیست؟
در ماه جمادی الاخره سنه عشر و ستمائه موافق با آذر ماه سنه ثلث و ستمائه ملک معظم مبلغ هزار و پانصد مرد سوار و پیاده به تاختن فارس فرستاد و قصد حصار کرد، چون به هرات رسیدند و قصد حصار کردند فوجی از غلامان غدر کردند و به شیراز گریختند، دل لشکر از آن حرکت بشکست، برخاستند و با جانب سیرجان و بافت آمدند و ملک معظم فرمود که روی به جروم جیرفت نهند و ملک روز اول شعبان من السنه المذکوره از بردسیر با باقی حشم روی به جانب جیرفت نهاد چه امیر جلال الدین سالار بلند که در کوه بارجان بود عصیان نموده بود و در حصار زاخت متحصن شده، استخلاص آن را حرکت کرد و رفت و در بردسیر کوتوالان بودند و صدر کبیر تاج الدین ابوبکر صاحب دیوان، و چون به جیرفت و حدود گرمسیر رسید در رودبار به خرق مقام فرمود و حصار زاخت که به دست سالار بود مستخلص گردانید و سالار را هلاک کرد و از جهت عصیان او جمله برافتادند و امیر اسد الدین ابراهیم را که والی ریقان بود قبض کرد و محبوس داشت و به قول بعضی هلاک کردو هر کجا کُردی بود یا هلاک کردند یا از حدود گرمسیر آواره گردانیدند.
و در آخر سال به هرموز شد تا جمله حشم و مال خراج بستد و امیر شهاب الدین مندرک به راه تواضع درآمد و خدمتهای بسیار کرد و ملک او را امان داد و به نفس رنجی نرسانید و از جهت مقام هرموز و گرمسیر وبا پیدا شد و ترک و تاجیک و سرهنگ بسیار هلاک شدند و تا ماه سنه تیر سنه اربع و ستمائه خراجی در جیرفت و گرمسیر مقام افتاد، وبا عام شد و بقایای آن وبا به بردسیر آوردند و ترک و سرهنگ بسیار در بردسیر هلاک شدند. و در بردسیر مقام فرمود تا دوازدهم شعبان سنه احدی عشر و ستمائه موافق با چهاردهم ماه دی سنه اربع و ستمائه عزیمت خراسان فرمود و خدمت سلطان روز سه شنبه دوازدهم شعبان مذکور نهضت فرمود و روانه شد و جمله امرا و حشم به سرحدهای سردسیر و گرمسیر فرستاد و اطراف را مضبوط گردانید و با فوجی غلامان خویش و بعضی معارف حشم برون شد بر عزم نزول زوزن و از آنجا به خدمت سلطان آنجا که معسکر میمون باشد. و چون روی به خدمت سلطان آورد سلطان بغزو کافر شده بود . در خوارزم مقام کرد تا رکاب اعلی سلطان مقرون .... باز حدود ماوراء النهر آمد پس شرف دستبوس یافت وخدمتها و پیشکشیها که برده بود عرض داد و در چشم سلطان آمد و سبب حصول مراضی او شد و انواع نواخت و تشریف و تمکین زیاده از حد در حق ملک معظم فرمود و او را به اعزاز تمام رخصت بازگشتن کرمان داد.
در ماه آبان سنه خمس و ستمائه باز کرمان رسید و در صحرا مقام فرمود تا روز دیبدین ماه آبان من السنه المذکوره میبود پس عزم گرمسیر کرد و فرمود که قلعه کوه که آن را قلعه کبیره گفتندی که به بردسیر بود از بنای بوعلی محمد بن الیاس خراب کردند و چاهی عجیب که بر سنگ خاره فروبرده بودند به زعم مردم چهارصد گز بر سنگ فرو شده و من ظاهر آن دیدم قریب هشت گز در هشت گز طول و عرض سرچاه بود و بر چهار قسمت کرده بودند و چهار چرخ برنهاد، چاهی به این عظمت و بوالعجبی انباشتند و باطل کردند. و موجب تخریب آن قلعه ان که چاهی بزرگ بود و چند در و طبقه داشت و در حفظ و صیانت آن حاجت بمرد بسیار بود و مونت بیحد و از عجائب آن قلعه دیگر آن بود که دروازه سیوم او از آهن بود، اصل در و بند و آستانه و غیره قریب بیست هزار من آهن، آن را به زیر آوردند و مردم شهر را بیگار میفرمودند تا میشدند و آن را خراب میکردند و اجزای آن که مانده بود میفگندند پس در اثنای آن تخریب بر دیوار آن مثل طاقی پیدا آمد چون در آن فرو کردند دو سه پاره دیگ سنگین پیدا آمد و در وی تاجی بود زرین و چند اوانی زر و نقره، آن را وزن کردند پانزده من زر بود و بیست و هفت من نقره. آن را بیرون آوردند و به خزینه پادشاه بردند و هیچ معلوم نشد که ذخیره کدام پادشاه و کوتوال بوده است در مدت سیصد سال که تاریخ بنای آن قلعه است.
و از وقایع بوالعجب که در مدت مقام پادشاه بر در شهر بود در این مدت آن بود که از جمله بزرگان کرمان و صدور و قضات بزرگی بود او را تاج الدین ابوالخطاب گویند و پسری داشت، جوانی فاضل و در فنون علوم یگانه و از معجزات او آنکه در هیچ علم استادی ندیده بود و شاگردی نکرده و همچنین به ذکای خویش علوم .... و فقه و لغت و نحو و کلام همه حاصل کرده. اتفاقا تاج الدین ابوالخطاب رنجور شد، این پسر فاضل با دیگر جماعت ائمه باز ربض دشت نشسته بود به حکم فرمان پادشاه، و به حکم رنجوری پدر در غیبت چتر اعلی پادشاه صدرالدین محمد که پسر تاج الدین ابوالخطاب بود در شهر میآمد و به خدمت اطبا میرفت و به مصالح معالجت پدر قیام مینمود. چون رایات منصوره نزول فرمود انهای بارگاه اعلی کردند که چند دانشمند که فرموده بود در شهر نیایند میآمدند و ملک معظم به احضار ایشان مثال داد. اتفاق صدرالدین به دست سرهنگان افتاد، به در سرایپرده ملک آوردند، ملک او را به زبان عنفها فرمود و گفت تو خواهرزاده قاضی رکن الدین باشی که من او را دویست فرسنگ از کرمان دور کردهام و در زوزن محبوس فرموده، در شهر من چه کار داشتی؟ او عذر رنجوری پدر گفت، مسموع نبود فرمود تا او را سیاست کنند و لبان بدوزند. مردم گفتند مردی قاضی است و فاضل پادشاه را مبارک نباشد چنین شخصی را هلاک کردن باز آن آوردند که او را محاسن حلق کند و از شهر بیرون شود، به این جمله از شهر بیرون شد و پدر بیمار و اهل خویش را به شهر خبیص نقل کرد و این ساعت آنجااند تا عاقبت چون شود، و این واقعه روز چهارشنبه بود روز فروردین ماه آبان سنه خمس و ستمائه و در تاریخ که مذکور است عزم گرمسیر فرموده و حشم و لشکر را به جانب گرمسیر پراکنده کرد و خود به جانب هرموز شد و خراج تمام بستد و دو شخص را به نوا گرفت وبه بردسیر فرستاد و از مکران همچنان به سرحد رفت و یکی از خویشان مبارز را به نوا گرفت و به دارالملک بردسیر فرستاد و در اواخر اردیبهشت سنه ست و ستمائه موافق ماه محرم سنه ثلاث عشر و ستمائه به جانب ...... شد و حشم در منزل ساردوک نشاند و الله تعالی اعلم.
هذا آخر ما ..... فی المضاف الی بدایع الازمان فی وقایع کرمان ادام الله علی اهالیها الا و من .... فرغ من تحریره اضعف عبادالله الرحمن محمد کمال بن طیان فی اواسط ماه شعبان المعظم لسنه ثلاث و ستین و سبعمائه هجریة نبویة.


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
رونوشت متن رونوشت نشانی نمای مشابه کتابهای چاپی (فقط رایانه)در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.