گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

امیر عمر نهی را که سبط امیرتاج الدین ابوالفضل سیستانی بود، از غایت غمری هوای پادشاهی غز سلسله رغبت عزیمت کرمان بجنبانید و با جمعی از حشم خویش بیامد و شهر خبیص را فرو گرفت و در میان غز شد و چنان که عادت غز است، اول در تقریب و اجلال و آخر در تنکیل و اذلال، او را ترحیب نمودند و نام ملکی بر وی نهاد و او را در تخریب بلاد و تعذیب عباد، یار خویش ساخت. و چون اتابک به حضرت خراسان رسید، ملک طغان‌شاه او را به طوق زرین مطوق گردانید و حسن الظن او در قصد آن حضرت محقق و فرمود که اگر در جوار ما، خیمه اقامت خواهی زد، اوتاد اقرار محکم گردان، تا انواع اصطناع تقدیم افتد و هر منصب که التماس کنی، مبذول باشد و اگر ما را آن خصم الد یعنی سلطان‌شاه بر در خانه نبودی، خود به تقویت او امداد و اسعاد کردمی تا به حصول مراد باز خانه شدی.

اتابک محمد چون دواعی مخاصمت میان طغان‌شاه و سلطان‌شاه دایم دید و در آن خواست افتاد که از آن گریخته بود. مصراع:

هر جا که روی بخت تو با توست ای دل

و از کرمان غز به اتابک محمد می‌نبشت که امیر عمر نهی مردی غمر غریب است و اصحاب اطراف با ما، در نمی‌سازند و همه نرد طاغیت وغا می‌بازند، اگر اتابک به ولایت و خانه خود رغبت نماید مار بقه حکم او را رقبه اذعان نرم می‌داریم و از خط امر او تجاوز ننماییم و بقایای خدم و خول او از بردسیر می‌نوشتند که، بیت:

گر باز آیی زهر تو من نوش کنم

صد حلقه بندگیت در گوش کنم

عرصه ملک بردسیر خالی است و ما دست انتظار، ستون سر اصطبار کرده‌ایم؛ اگر میل بازخانه قدیم می‌فرماید، ما خاک سم مرکبش سرمه دیده می‌سازیم. این معانی داعیه حرکت او شد، به جانب کرمان.

در اوائل سنه ۵۷۱ خراجی، از راه تون بیرون آمد و به خبیص مقام ساخت. چون غز را از ورود او خبر شد صمصام و بلاق که امرای حشم و مطاع قبیله بودند، به نفس خویش به خدمت او آمدند و او را مخصوص و مزایای تفخیم و محفوف عطایای تعظیم، از خبیص برداشته در میان حشم بردند و به در برسدیر نزول فرمود. اتابک خود را در مغاک هلاک افکنده بود؛ اول واجب، تقدیم مناصحت دانست. به امرا و مقدمان حشم گفت، شما را ولایتی چون کرمان به دست افتاده، اگر اساس جهانداری بر قاعده انصاف نهید به طیار راستی ستانید و دهید، کار شما هر روز طراوت تزاید پذیرد و صاحب طرفان کرمان چون ببینند که بساط امن گسترده است و قبح معاملات غز به گلزلک عدل و عقل سترده، همه بر جناح استقبال و قدم استعجال، به خدمت مبادرت نمایند و عالم شوریده قرار گیرد و شما را سری و سامانی روشن گردد و نشأه سعادات و فاخته خیرات، آن است که با پادشاه وقت بسازید و متبع فرمان او کنید و مراضی خاطر عاطر او به دست آرید. این موعظه اگر چه نه گوشواری بود گوش غز را پرداخته و نه شعاری بود قامت شقاوت ایشان را دوخته؛ حالی، اتابک را تصدیق کردند و وعده قبول داد. بیت:

تو سرو روانی و سخن پیش تو باد

می‌گویم و سر به هرزه می‌جنبانی

و در مصالحت ملک توران‌شاه و التزام احکام طاعت و ارتسام طاعت خوض کردند و (هدنة علی دخن،) قرار دادند که شش ماه ملک در شهر باشد. چون امارات رشد و صلاح و علامات خیر و فلاح از حشم معلوم شود در میان ایشان آید. و چون اتابک محمد، با غز پیوست کار امیر عمر نهی روی در تراجع نهاد و خود در جام عمرش جرعه‌ای زیادت نمانده بود؛ نصیب خاک فنا شد.