گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

شاها بر این رعیت مسکین نظر فکن

اصحاب ظلم را نمکی در جگر فکن

از گرم و سرد حادثه کرمان خراب شد

هین سایه‌ای ز عدل بر این خشک و تر فکن

از آب تیغ آتش فتنه فرونشان

وز بسط عدل قاعده ظلم برفکن

دردی درد کرد جهان را ز جان ملول

جامی ز صاف خلق خوش خویش درفکن

یک لحظه در مجاهده نفس پای دار

وآنگاه دست بر سر گنج ظفر فکن

پیکان تیر دولت مظلوم قاتل است

زنهار در مقاوت آن سپر فکن

تلخ است عیش ما ز ترش رویی جهان

بر وی از آن تبسم شیرین ‌شکر فکن