شاها بر این رعیت مسکین نظر فکن
اصحاب ظلم را نمکی در جگر فکن
از گرم و سرد حادثه کرمان خراب شد
هین سایهای ز عدل بر این خشک و تر فکن
از آب تیغ آتش فتنه فرونشان
وز بسط عدل قاعده ظلم برفکن
دردی درد کرد جهان را ز جان ملول
جامی ز صاف خلق خوش خویش درفکن
یک لحظه در مجاهده نفس پای دار
وآنگاه دست بر سر گنج ظفر فکن
پیکان تیر دولت مظلوم قاتل است
زنهار در مقاوت آن سپر فکن
تلخ است عیش ما ز ترش رویی جهان
بر وی از آن تبسم شیرین شکر فکن


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از شاه میخواهد تا به حال و روز رعیت و ظلمی که بر آنها میرود، توجه کند و از او میطلبد که سایه عدل خود را بر سر مردم بگستراند. او به واقعهای که کرمان را خراب کرده اشاره میکند و از شاه میخواهد که با اعمال خود، آتش فتنه را خاموش کند و ظلم را برطرف سازد. همچنین، شاعر به سختیهای جهان و دردهایی که بر مردم رفته اشاره دارد و از شاه تقاضا میکند که در این شرایط دشوار، با اندیشهای مثبت و شاداب در جهت بهبود اوضاع تلاش کند. در نهایت، او هشدار میدهد که باید در مقابل ظلم ایستادگی کرد و از سختیها نترسید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.