گنجور

 
مولانا

گر من ز دست بازی هر غم پژولمی

زیرک نبودمی و خردمند گولمی

گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل

گه در صعود انده و گه در نزولمی

ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی

چون اهل تیه حرص گرفتار غولمی

ور آفتاب جان‌ها خانه نشین بدی

دربند فتح باب و خروج و دخولمی

ور گلستان جان نبدی ممتحن نواز

من چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی

عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی

من همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی

ساقیم گر ندادی داروی فربهی

همچون لب زجاج و قدح در نحولمی

گر سایه چمن نبدی و فروغ او

من چون درخت بخت خسان بی‌اصولمی

بر خاک من امانت حق گر نتافتی

من چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی

از گور سوی جنت اگر راه نیستی

در گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی

ور راه نیستی به یمین از سوی شمال

کی چون چمن حریف جنوب و شمولمی

گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی

ور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی

بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص

آن مطلع ار نبودی من در افولمی

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
غزل شمارهٔ ۲۹۹۶ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم