چنین داد خوانیم بر یزدگرد
وگر کینه خوانیم ازین هفت گرد
اگر خود نداند همی کین و داد
مرا فیلسوف ایچ پاسخ نداد
وگر گفت دینی همه بسته گفت
بماند همی پاسخ اندر نهفت
اگر هیچ گنجست ای نیک رای
بیارای و دل را به فردا مپای
که گیتی همی بر تو بر بگذرد
زمانه دم ما همیبشمرد
در خوردنت چیره کن برنهاد
اگر خود بمانی دهد آنک داد
مرا دخل و خرج ار برابر بدی
زمانه مرا چون برادر بدی
تگرگ آمد امسال بر سان مرگ
مرا مرگ بهتر بُدی از تگرگ
در هیزم و گندم و گوسفند
ببست این برآورده چرخ بلند
می آور که از روزمان بس نماند
چنین بود تا بود و بر کس نماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در این ابیات که پایانبخش داستان تلخ یزدگرد و سقوط شاهنشاهی ساسانی است، فردوسی از روایت تاریخ فاصله گرفته و به شکوه از بیوفایی روزگار و نامفهوم بودن راز هستی میپردازد. شاعر با لحنی فلسفی و اندوهگین بیان میکند که نه خردمندان و نه متون دینی، هیچیک پاسخی روشن برای بیعدالتیها و کینهتوزیهای چرخ گردون ندارند. در ادامه، فردوسی به شرح حالِ تلخِ خویش در زمان سرودن این ابیات میپردازد و از فقر، نابرابری دخل و خرج، و تگرگ ویرانگری که چون مرگ بر سر مزارع فرود آمده و باعث قحطی گندم، هیزم و گوسفند شده است، گلایه میکند. در پایان، شاعر با یادآوری گذر شتابان عمر و ناپایداری جهان، اندرز میدهد که باید دم را غنیمت شمرد، از اندوختهها برای آسایش امروز بهره برد و با نوشیدن می اندوه فردا را نخورد، چرا که این جهانِ فانی به هیچکس وفا نکرده و جاودان نخواهد ماند.
آیا این داستان را باید «عدالت» دربارهی یزدگرد (انتقام مرگش) بنامیم، یا آن را کینهتوزی و ظلمِ این هفت آسمان (کشته شدن یزدگرد) بدانیم؟
اگر خودِ آسمان فرقِ بین کینه و عدالت را نمیفهمد، فیلسوف و دانشمند هم هیچ پاسخِ قانعکنندهای برای این بیعدالتی به من نداد!
و اگر یک عالِمِ دینی هم حرفی دربارهاش زد، همهچیز را سربسته و با کنایه گفت؛ و در نهایت پاسخِ این راز همچنان پنهان ماند.
ای مردِ خردمند! اگر ثروت و اندوختهای داری، آن را برای استفاده مهیا کن و دلت را منتظرِ فردا نگذار.
زیرا این دنیا با سرعت از روی تو عبور میکند، و روزگار دارد تکتکِ نفسهای ما را میشمارد (عمر در حال اتمام است).
در خوردن و خرج کردنِ مالت جسور باش و سخت نگیر؛ اگر زنده ماندی، همان خدایی که قبلاً به تو روزی داده، باز هم خواهد داد.
اگر درآمد و مخارجِ من با هم برابر بود (و دخل و خرجم میخواند)، روزگار برایم مثلِ یک برادرِ مهربان میشد (اما افسوس که فقیر و بدهکارم).
امسال در طوس تگرگی بارید که مثل عذابِ مرگ بود؛ تا جایی که برای من، مُردن بهتر از باریدنِ این تگرگ بود!
این چرخِ بلندِ آسمان (با این تگرگ و سرمای شدید)، درهای رسیدن به هیزم، گندم و گوسفند را به روی من بست (محصولاتم نابود شد و به قحطی و سرمای مطلق افتادم).
(ای ساقی) شراب بیاور که از روزهای عمرِ ما چیزی باقی نمانده است؛ رسمِ دنیا همیشه همین بوده و برای هیچکس هم ابدی نخواهد بود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.