زندهرود ار کنم از دست غمت مژگان را
خاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را
خازن خلد اگر آن روی بهشتی بیند
جاودان رخت به دوزخ فکند غلمان را
بعد ازاین بر سر آنم که اگر دست دهد
دامن وصل تو در پای تو ریزم جان را
مدعی یافته تا دولت دربانی تو
از فغانم مژه برهم نخورد کیوان را
در خمار غمم از توبه کجایی ساقی؟
تا فدای سر پیمانه کنم پیمان را
این عجبتر که تویی یوسف و از شومی عشق
من اسیر آمده در بند غمت زندان را
یادگاری است از آن شست و کمان ای همدم
هان و هان برمکش از سینه من پیکان را
جز دل من که به رحم آمد از او سنگ دلت
شیشه دیگر نشنیدم شکند سندان را
چند یغما ز نهیب فلکت ترسانی؟
آخر از سیل چه اندیشه بود ویران را؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره غم و اندوه شاعر است که از عشق معشوق خود رنج میبرد. شاعر از زندهرود و اصفهان به عنوان نماد زیبایی و شادی یاد میکند، اما میگوید که این زیباییها در برابر غم او بیمعناست. او به درد و رنج خود اشاره کرده و به عشق معشوق به عنوان منبع این درد اشاره میکند. او در نهایت به دنبال راهی برای رهایی از این غم و وصال معشوق است و درباره احساسات عمیق و دردناک خود در این مسیر سخن میگوید. شاعر از وضعیت دل خود و ظلمهایی که از عشق متحمل شده حرف میزند و نشان میدهد که عشق او را به بند کشیده است.
هوش مصنوعی: اگر به خاطر غم تو، چشمانم را از دست بدهم، باید بگویم که خاک بر باد میدهم دیار اصفهان را.
هوش مصنوعی: اگر خازن بهشت آن چهره بهشتی را ببیند، همیشگی پوشش خود را در آتش جهنم میافکند و آن جوانان بهشتی را رها میکند.
هوش مصنوعی: بعد از این، هدف من این است که اگر فرصتی پیدا کنم، جانم را به پای تو نثار کنم و ارتباط با تو را به دست بیاورم.
هوش مصنوعی: مدعی به دنبال قدرت و مقام توست، اما من با تمام درد و فریادم هم نتوانستم تو را از خواب بیدار کنم.
هوش مصنوعی: من در حالتی از غم و اندوه هستم و نمیدانم کجا باید به دنبال تو ساقی بروم. فقط میخواهم برای نوشیدنیام همه چیز را فدای سر پیمان کنم.
هوش مصنوعی: عجب است که تو همچون یوسف زیبا، به خاطر عشق تلخ من گرفتار و اسیر غمهای تو شدهای.
هوش مصنوعی: این بیت نشاندهندهی یک احساس عمیق و دردناک است. گوینده به یادگاری از یک دوست یا همدم اشاره میکند که برایش بسیار ارزشمند است. او از طرف دیگر درخواست دارد که دوستش حواسش باشد و از دل او تیر درد را بیرون بکشد، چون آن تیر نماد غم و یاد آن دوست است. در اینجا، گوینده به نوعی از دوستی و یادآوری گذشته سخن میگوید که هنوز در دلش سنگینی میکند.
هوش مصنوعی: فقط دلم به حال او و سنگ دلش رحم کرد، و من دیگر نشنیدم که شیشهای بشکند یا سندانی بر اثر ضربه تکهتکه شود.
فَلَک: فلکه، چوبی که در وسط آن ریسمان کوتاهی بسته شده بود که پای مجرم را در آن میبستند و میزدند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را
چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالایِ کمانابرو اگر تیر زند
عاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت
[...]
می بیارید و به می تازه کنید ایمان را
غم جنّات و جهنم نبود رندان را
ترک خود گیر که با خود به مکانی نرسی
که در آن کوی مجالی نبود رضوان را
عاقلان را به مقامات مجانین ره نیست
[...]
در دل عاشق اگر قدر بود جانان را
نظر آنست که در چشم نیارد جان را
تو اگر عاشقی ای دل نظر از جان برگیر
خود به جان تو نباشد طمعی جانان را
دعوی عشق نشاید که کند آن بدعهد
[...]
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
[...]
وقت آن شد که می ناب دهی مستان را
خاصه من بیدل شوریده سرگردان را
قدحی چند روان کن، که جگرها تشنه است
تا ز خود دور کنم این سر و این سامان را
شیشه خالی و حریفان همه مخمورانند
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.