گنجور

 
یغمای جندقی

تا به کف پای خمم گردن مینائی هست

خبرم نیست که تسنیمی و طوبائی هست

خون خم آنکه به فتوای خرد ریخت کجاست

که مرا نیز در این مسئله فتوائی هست

رو بگردان قفسم را سوی مرغان حرم

تا بدانند که خوشتر ز حرم جائی هست

من که دور از لب لعل تو به تلخی دادم

جان شیرین چه تفاوت که مسیحائی هست

تا پشیمان شود از کشتن من گوید غیر

بی گناهش مکش امروز که فردائی هست

بو که بر خاک رهت روی نهم می بوسم

بر سر هر گذری خاک کف پائی هست

شهر تنگ است به دیوانه ی  ما لیک چه غم

گوشه بادیه و دامن صحرائی هست

بسملم دوخته بر حلقه فتراک تو چشم

بعد مردن مگرش نیز تمنائی هست

باز یغما شده دیوانه مگر کآمده جمع

کودکان وز طرف زاویه غوغائی هست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مجد همگر

تا نگویی که مرا بی تو شکیبایی هست

یا دل غمزده را طاقت تنهایی هست

نی مپندار که از دوری روی تو مرا

راحت زندگی و لذت برنایی هست

مکن اندیشه که تا دور شدی از چشمم

[...]

سعدی

هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست

وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست

سروها دیدم در باغ و تأمل کردم

قامتی نیست که چون تو به دلارایی هست

ای که مانند تو بلبل به سخندانی نیست

[...]

امیرخسرو دهلوی

در سرم تا ز سر زلف تو سودایی هست

دل شیدای مرا با تو تمنایی هست

در ره عشق منه زاهد بیچاره قدم

گر ز بیگانه و خویشت غم و پروایی هست

دل که از غمزه ربودی به سر زلف سیاه

[...]

صائب تبریزی

چمن سبز فلک را چمن آرایی هست

زیر این زنگ، نهان آیینه سیمایی هست

مشو ای بیخبر از دامن فرصت غافل

دو سه روزی که ترا پنجه گیرایی هست

نیست ممکن که چو مرکز نکند خود را جمع

[...]

قصاب کاشانی

از تو در خاطر هر ذره تمنایی هست

به هر آیینه ز حسن تو تماشایی هست

هر نسیمی ز تو مجنون بیابان‌گردی است

وز تو در دامن هر بادیه شیدایی هست

نیست شوق تو به اندازه هر حوصله‌ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه