گنجور

 
ترکی شیرازی

راهی ست پر خطر ره عشق تو ای نگار!

کس بی خطر، به منزل از این رهگذر نرفت

در آرزوی وصل تو روزم به شب رسید

عمرم سر آمد و شب هجرت به سر نرفت

رفت آن چه بود در نظرم جلوه گر ولی

غیر از خیال روی توام کز نظر نرفت

از حسرت لطافت یاقوت لعل تو

یک شب سحر نشد که زچشمم گهر نرفت

پیک نظر به دیدن چشم تو شد روان

تا حد خط و خال تو نزدیکتر نرفت

هر چند گفتمش قدمی پیشتر گذار

از ترس تیر غمزهٔ تو پیشتر نرفت

دل از برم برفت، ولی را ضیم از او

کز چنین طرهٔ تو به جایی دگر نرفت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت

جان را خیال روی تو از دل به در نرفت

این آتش فراق، که بر می‌رود به سر

از دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!

آخر که دید روی تو، ای مشتری لقا

[...]

عبید زاکانی

هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت

یکدم خیال روی توام از نظر نرفت

جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد

سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت

هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت

[...]

سلمان ساوجی

سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت

با او به هیچ حیله مرا دست، در نرفت

پایم ز دست رفت و نیامد رهم، به سر

در راه او برفت سرم، پا اگر نرفت

بیچاره را چو در طلبش، پای، سست گشت

[...]

اهلی شیرازی

رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفت

خال توام چو مردم چشم از نظر نرفت

خاری که از ره تو بپای دلم خلید

تا سر نزد ز خاک من از دل بدر نرفت

کارم بجان رسید ز زخم زبان خلق

[...]

کلیم

آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفت

هر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت

چون یافت اینکه شربتش از خون عاشقست

بیمار چشم تو که طبیبش بسر نرفت

با آنکه در رهت ز دو عالم گذشته ایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه