راهی ست پر خطر ره عشق تو ای نگار!
کس بی خطر، به منزل از این رهگذر نرفت
در آرزوی وصل تو روزم به شب رسید
عمرم سر آمد و شب هجرت به سر نرفت
رفت آن چه بود در نظرم جلوه گر ولی
غیر از خیال روی توام کز نظر نرفت
از حسرت لطافت یاقوت لعل تو
یک شب سحر نشد که زچشمم گهر نرفت
پیک نظر به دیدن چشم تو شد روان
تا حد خط و خال تو نزدیکتر نرفت
هر چند گفتمش قدمی پیشتر گذار
از ترس تیر غمزهٔ تو پیشتر نرفت
دل از برم برفت، ولی را ضیم از او
کز چنین طرهٔ تو به جایی دگر نرفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسی عمیق و دردناک در عشق است. شاعر به خاطر عشق به دلبر خود، راهی پرخطر را برگزیده و میگوید هیچکس نتوانسته بدون دردسر از این راه بگذرد. روزها به آرزوی وصال معشوق به شب میگذرد و عمرش به پایان میرسد، ولی هنوز از معشوق دور است. شاعر از احساس حسرت و آرزو سخن میگوید و بدون دیدن چهره محبوبش، زندگیاش خالی و بیمعناست. او به فلکزدگی و ترس از عشق نیز اشاره دارد و حتی پیغامی که با عشق برای معشوق میفرستد، نتوانسته او را به حرکت وادارد. در نهایت، دلش به خاطر جذابیت معشوقش از او جدا میشود، اما همواره در انتظار او میماند.
هوش مصنوعی: عشق تو ای زیبای من، راهی خطرناک است! هیچکس نتوانسته به آسانی از این راه به مقصد برسد.
هوش مصنوعی: در آرزوی دیدن تو، روزهایم به شب تبدیل شد. عمرم به پایان رسید، اما شب جدایی همچنان ادامه دارد و به پایان نرسیده است.
هوش مصنوعی: گذشته است آنچه در نظر من زیبا و جلوهگر بود، اما غیر از تصور چهره تو، هیچ چیز دیگری از نظرم دور نشده است.
هوش مصنوعی: شبی نبود که به خاطر زیبایی و نرمی لعل تو، اشک از چشمانم نریزد و حسرت نخورم.
هوش مصنوعی: فرستاده عشق برای دیدن چشمان تو به شدت مجذوب شد، اما جرات نزدیک شدن به خط و خال صورت تو را پیدا نکرد.
هوش مصنوعی: هرچند به او گفتم کمی جلوتر برود، اما به خاطر ترس از نگاه نیشدار تو، نتوانست جلوتر بیاید.
هوش مصنوعی: دل من از پیش من رفت، اما حیف که او برنگشت، زیرا زیبایی موهای تو باعث شد که دل را به جایی دیگر نبرم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت
جان را خیال روی تو از دل به در نرفت
این آتش فراق، که بر میرود به سر
از دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!
آخر که دید روی تو، ای مشتری لقا
[...]
هرگز دلم ز کوی تو جائی دگر نرفت
یکدم خیال روی توام از نظر نرفت
جان رفت و اشتیاق تو از جان بدر نشد
سر رفت و آرزوی تو از سر بدر نرفت
هرکو قتیل عشق نشد چون به خاک رفت
[...]
سر، در رهش، نهادم و کاری به سر، نرفت
با او به هیچ حیله مرا دست، در نرفت
پایم ز دست رفت و نیامد رهم، به سر
در راه او برفت سرم، پا اگر نرفت
بیچاره را چو در طلبش، پای، سست گشت
[...]
رفتی و نقش روی تو از چشم تر نرفت
خال توام چو مردم چشم از نظر نرفت
خاری که از ره تو بپای دلم خلید
تا سر نزد ز خاک من از دل بدر نرفت
کارم بجان رسید ز زخم زبان خلق
[...]
آهم ز سرکشی بتلاش اثر نرفت
هر جا ندید روی دل آنجا دگر نرفت
چون یافت اینکه شربتش از خون عاشقست
بیمار چشم تو که طبیبش بسر نرفت
با آنکه در رهت ز دو عالم گذشته ایم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.