گنجور

 
طغرل احراری

جز عشق به عالم همه اوهام خیال است

با مرغ هوس سایه عنقا پر و بال است

تعلیم جنون گیر ز استاد محبت

هر حرف که خوانی ز غمش درس کمال است

اندر پی اقبال تو ادبار مهیاست

شام غم هجران تو از صبح وصال است

سرچشمه دل را مکن از گرد هوس گل

عکس رخ خود بینی اگر آب زلال است

ترسم که درد جامه نازش به نگاهی

کاندر بر او پیرهن از تار خیال است

دی مهلت امروز فکندی تو به فردا

آیینه مستقبل و ماضی تو حال است!

تشویش دگر نیست به غیر از سر مویی

گر چینی‌ای ما را هوس رنگ سفال است

امید وفا کرده‌ام از رمز نگاهش

در مهره غم بس که دلم قرعه فال است

طغرل شده تا طوطی طبع تو شکرریز

در مدح زبان تو زبان همه لال است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

می خور که بر اصحاب خرابات حلال است

گو زهر خور آن کس که بر او نوش وبال است

زان باده که گویی دمش از بوی بهشت است

گر نیز به دوزخ بروم توبه محال است

بسیار بکوشید خَضر تا که بدانست

[...]

جلال عضد

خطّ تو که در عین خرد عین جمال است

خطّی ست که بر خوبی رخسار تو دال است

آن لطف میانت را بنمای به مردم

تا خلق بدانند که ما را چه خیال است

زان دوست ملامت مکن ای دوست که او را

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

عشق است که وارسته ز نقصان و کمالست

عشق است که آسوده ز هجران وصال است

اثبات مثالش نتوان کرد ولیکن

این نفی مثال تو یقین عین مثال است

گویند سوی الله خیال است و حقیقت

[...]

شیخ بهایی

سر رشته‌ى هر کار که از دست بدر شد

پس یافتنش نزد خرد عین محال است‌

کى رشته‌ى تدبیر، کس از دست گذارد

آنکس که بدو مرتبه‌ى عقل و کمال است

صائب تبریزی

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است

چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است

از خنجر سیراب نترسد جگر ما

هر چند که می صاف بود مفت سفال است

هر دانه که از آبله دست نشد سبز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه