گنجور

 
صوفی محمد هروی

آن ترک مست، دیده چو از خواب باز کرد

با عاشقان غمزده آهنگ ناز کرد

شانه چو ره به گیسوی او برد لاجرم

با دست کوته او عملی بس دراز کرد

دور اوفتد ز کعبه مقصود سالها

از کوی دوست هرکه هوای حجاز کرد

محراب ابروی تو ندیدست از آن سبب

زاهد به کنج صومعه شبها نماز کرد

هر کس که دید طلعت خوب تو دیده را

بر روی دلبران دو عالم فراز کرد

ساقی بیار باده که دارم دلی حزین

زان لعبها که این فلک حقه باز کرد

صوفی به آب دیده کند غسل هر شبی

چون شمع گریه ها که به سوز و گداز کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد

بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد

امیر معزی

آن بت که بر دلم در شادی فرازکرد

یک باره بر دلم دری ز مهر باز کرد

زلف جو سام بر دل مسکین من فکند

تا بر دلم جهان در خورشید باز کرد

بی‌خواب کرد چشم دلم در فراق خویش

[...]

فلکی شروانی

تا بر دل من آن بت طناز ناز کرد

صد در ز ناز بر دل من باز باز کرد

عطار

تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد

دل را به عشق خویش ز جان بی نیاز کرد

دل از شراب عشق چو بر خویشتن فتاد

از جان بشست دست و به جانان دراز کرد

فریاد برکشید چو مست از شراب عشق

[...]

اوحدی

ترکم به خنده چون دهن تنگ باز کرد

دل را لبش ز تنگ شکر بی‌نیاز کرد

کافر، که رخ ز قبله بپیچیده بود و سر

چون قامتش بدید به رغبت نماز کرد

ای دلبری که عارض چون آفتاب تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه