صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۳
گر چنین ابروی او ره می زند اصحاب را
رفته رفته طاق نسیان می کند محراب را
از شبیخون حوادث عشقبازان غافلند
می کند خون در جگر صید حرم قصاب را
سیر چشمان خیال از فکر وصل آسوده اند
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۶
آتش افروز جنون شد دامن صحرا مرا
طشت آتش ریخت بر سر لاله حمرا مرا
هر سر راهی به آگاهی حوالت کرده اند
ناله نی شد دلیل عالم بالا مرا
نیست در بزم تو جایم، ورنه در هر محفلی
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۱۸
به خودسازی بدل کن ای سیه دل خانه سازی را
که جز گرد کدورت نیست حاصل خاکبازی را
هدف از تیر باران سینه پر رخنه ای دارد
خطر بسیار باشد در کمین گردن فرازی را
مرا با حسن روزافزون او عیشی است بی پایان
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۲۱
بزم عشق است میا از در عادت به درون
شیوه مردم بیگانه سلام است اینجا
طالعی کو که گشایم در گلزار ترا؟
مغرب بوسه کنم مشرق گفتار ترا
نیست ممکن که به تدبیر توان کرد علاج
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۲۷
صیقلی می شود از زخم زبان سینه ما
دم شمشیر بود صیقل آیینه ما
بی قدح راه به غیب دهن خود نبریم
عالم آب بود خلوت آیینه ما
هر که ناخن به جگرکاوی ما تیز کند
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۲۸
رنگ بر روی گل آید ز وفاداری ما
سرو بر خویش ببالد ز هواداری ما
به دم عیسی اگر ناز کند جا دارد
نسخه از چشم تو برداشته بیماری ما
(آنقدر در دهن تیغ تغافل باشیم
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۳۵
تا کی به شعله ای نزند جوش داغ ما؟
پیش از فتیله چند بسوزد چراغ ما؟
ای محتسب به توبه قسم می دهم ترا
کاین موسم بهار مخور بر دماغ ما
(حسرت به نور ذره و عمر شرر کشد
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۳۸
بلبل به ثنای تو گشوده است زبان را
گل غنچه به پابوس تو کرده است دهان را
در بندگی قامت موزون تو بسته است
هر فاخته از طوق کمر سرو روان را
هر شاخ گل آماده به نظاره رویت
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۴۰
چه غم از کشمکش ماست جهان گذران را؟
خار مانع نشود قافله ریگ روان را
نکنند اهل دل از کجروی چرخ شکایت
کجی تیر بود باعث آرام نشان را
نغمه در زاهد پوسیده سرایت ننماید
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۴۱
لعل از کان بدخشان، گوهر از عمان طلب
گنج از ویران، حضور دل ز درویشان طلب
نیست نعمت را درین دریای بی پایان حساب
چون صدف از عالم بالا همین دندان طلب
می کند کار نمک دَر مَی، تکلف در سلوک
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۴۵
(ای لعل تو جان بخش ترا ز عیسی مشرب
چشم تو فریبنده تر از لولی مشرب)
(در خار و گل دهر به یک چشم نظر کن
سرچشمه خورشید شو از معنی مشرب)
(چون ابر شب جمعه گران است به خاطر
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۵۶
سلاح جوهر ذاتی است شیرمردان را
چه حاجت است به شمشیر تیزدستان را؟
ز خون هر دو جهان دست عشق مستغنی است
چه احتیاج نگارست دست مرجان را؟
بر آن گروه حلال است دعوی همت
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۵۹
به دست شانه مده زلف عنبرین بو را
به خود دراز مگردان زبان بدگو را
به روی او سخنان درشت خط مزنید
شکسته دل مپسندید رنگ آن رو را
گرفته اوج به نوعی کساد بازاری
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۶۳
باقی به حق، ز خویش فنا می کند ترا
از عشق غافلی که چها می کند ترا
این گردنی که همچو هدف برکشیده ای
آماجگاه تیر قضا می کند ترا
بگذر ز فکر پوچ تعین که این خیال
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۶۴
کو باده تا به سنگ زنم جام عقل را؟
از خط جام، حلقه کنم نام عقل را
عمری که در ملال رود در حساب نیست
چون بشمرم ز عمر خود ایام عقل را؟
تفسیده تر ز ریگ روان است مغز ما
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۶۵
(از رحم بر زمین نزد آسمان مرا
دارد بپا برای نشان این کمان مرا)
(چون سرو و بید سایه من دام عشرت است
هر چند میوه نیست درین بوستان مرا)
(از وصل گل مرا چه تمتع، که شرم عشق
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۸۳
هر که چشم رغبت از نظاره مرغوب بست
بر دل آسوده راه یک جهان آشوب بست
از زلیخای هوس بگریز کاین بی آبرو
تهمت آلودگی بر دامن محبوب بست
گفتم از دنیا فشانم دست در پایان عمر
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۸۶
بس که بر رویم غبار کلفت از هر سو نشست
گرد از تمثال من آیینه را بر رو نشست
تیر آه خاکساران را نمی باشد خطا
برحذر باش از کمانداری که بر زانو نشست
از تپیدن دور کرد از خود دل بی تاب من
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۹۱
تا خیال زلف او ره در دل دیوانه داشت
از پر و بال پری جاروب این ویرانه داشت
شیشه ناموس من تا بر کنار طاق بود
هر که سنگی داشت از بهر من دیوانه داشت
می شکست از خون من دایم خمار خویش را
[...]
صائب تبریزی » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۹۲
در محبت کام نتوان بی دل خونخواره یافت
غنچه خونها خورد تا چون گل دل صدپاره یافت
لنگر آسودگی دست مرا بر چوب بست
تا به دست بسته روزی طفل در گهواره یافت
گریه شادی حجاب چهره مقصود شد
[...]