به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتی
بدین روزم نشاندی بیوفا انداختی رفتی
چه رنگین گشتم از تاراج شوخی آفرین بادا
زدی بستی و کشتی سوختی پرداختی رفتی
چه رحم است این چه انصاف است ظالم اختراع است این
زدی صیدی به خاک ره فکندی تاختی رفتی
مروت اینچنین عاجز نوازی اینچنین باید
ز پا افتاده ای دیدی و قد افراختی رفتی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی درد و رنجی است که شاعر از بیوفایی و ترک محبوب خود احساس میکند. شاعر از رفتن محبوب شکایت دارد و اینکه او را به حال خود رها کرده است. احساساتی چون خشمی عمیق و ناامیدی در این ابیات مشهود است، و شاعر به رفتار ظالمانه و ناعادلانه محبوب اشاره میکند. او همچنین به بیرحمی و بیمروتی محبوب اشاره دارد که در حالی که او در حال افتادگی است، او بیتفاوتانه رفته است. در کل، این شعر به عمق عواطف انسانی و غم ناشی از عشق ناپایدار پرداخته است.
هوش مصنوعی: تو به سوی من آمدی و من را مجذوب خود کردی، اما سپس رفتی و حالا در این وضعیت تنها و دلزده ماندهام، بیوفایی تو باعث این درد و رنج شده است.
هوش مصنوعی: من از شوخی و بازی باد رنگین و دگرگون شدم، تو که مرا گرفتی و به راه خود بردی، در نهایت آتش سوزاندم و رفتی.
هوش مصنوعی: این شعر به نوعی به بیرحمی و ظلم اشاره دارد. گویی شخصی به طرز ظالمانهای به دیگری آسیب رسانده و او را به خاک انداخته است. در واقع، اشاره دارد به اینکه این رفتار نه تنها بیرحمانه است بلکه ناشی از بیانصافی و ستمگری است. در نهایت، گویا فردی که ظلم کرده، به سادگی و بدون دغدغه، از وضعیتی که به وجود آورده، فرار کرده و رفته است.
هوش مصنوعی: مروت و جوانمردی ایجاب میکند که در برابر فردی که از پا افتاده و نیازمند است، با محبت و عطوفت رفتار کنی. تو که با وجود دیدن این حال و روز او، خود را بالاتر از او میدانی و به راهت ادامه میدهی، باید بدانی که این رفتار شایسته نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا ای شعله خود در تاب و تب انداختی رفتی
چو شمع آتش زدی چشم مرا بگداختی رفتی
نشستی بر سمند و آمدی احوال پرسیدی
رسیدی همچو برق و ایستادی تاختی رفتی
نخواهد دید داغ سینه من روی به بهبودی
[...]
به ششدر کار خود از شش جهت انداختی رفتی
دلت را مهرهٔ بازیچه کردی باختی رفتی
کی از تعمیر میشد چاره احوال خرابت را
به یک پیمانه از نو خویشتن را ساختی رفتی
زدی در مستی امشب صد دهن تر خنده بر گلشن
[...]
چه شد کآتش به جانم از غضب انداختی رفتی
ز چشم افروختی رخ قد به ناز افراختی رفتی
که اندازد به خاکم گوهر تاج وفا باشم
چه نقصان من ار قدر مرا نشناختی رفتی
چه شد گر رخصت همراهیم دادی که بر خاکم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.