گنجور

 
مشتاق اصفهانی

چه شد کآتش به جانم از غضب انداختی رفتی

ز چشم افروختی رخ قد به ناز افراختی رفتی

که اندازد به خاکم گوهر تاج وفا باشم

چه نقصان من ار قدر مرا نشناختی رفتی

چه شد گر رخصت همراهیم دادی که بر خاکم

به گام اولین چون نقش پا انداختی رفتی

تو چون سیل بهاران خانه‌پردازی که از هر ره

خرامان آمدی بس خانه ویران ساختی رفتی

جهان می‌شد ز هستی بی‌تو در چشمم سیه شادم

که از آیینه‌ام این زنگ را پرداختی رفتی

چه می‌دانی نیازم را که گر یک دم به دلجویی

نشستی در برم قامت به ناز افراختی رفتی

چه گویم بر من از جورت چه‌ها ای شهسوار آمد

زدی کشتی به تیغم توسن کین تاختی رفتی

چه داری تا کنی مشتاق دیگر رو به کوی او

که نقد دین و دل در عشقبازی باختی رفتی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اسیر شهرستانی

به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتی

بدین روزم نشاندی بیوفا انداختی رفتی

چه رنگین گشتم از تاراج شوخی آفرین بادا

زدی بستی و کشتی سوختی پرداختی رفتی

چه رحم است این چه انصاف است ظالم اختراع است این

[...]

سیدای نسفی

مرا ای شعله خود در تاب و تب انداختی رفتی

چو شمع آتش زدی چشم مرا بگداختی رفتی

نشستی بر سمند و آمدی احوال پرسیدی

رسیدی همچو برق و ایستادی تاختی رفتی

نخواهد دید داغ سینه من روی به بهبودی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سیدای نسفی
جویای تبریزی

به ششدر کار خود از شش جهت انداختی رفتی

دلت را مهرهٔ بازیچه کردی باختی رفتی

کی از تعمیر می‌شد چاره احوال خرابت را

به یک پیمانه از نو خویشتن را ساختی رفتی

زدی در مستی امشب صد دهن تر خنده بر گلشن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه