گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص)
 

چشم تو کو جز دل سیاه ندارد

دل برد از مردم و نگاه ندارد

بی رخت ای آفتاب پرتو رویت

روز من است آن شبی که ماه ندارد

با همه ینبوع نور چشمهٔ خورشید

با رخ تو شکل اشتباه ندارد

با همه خیل ستاره ماه شب افروز

لایق میدان تو سپاه ندارد

بی رخ تو کاسب راند بر سر خورشید

رقعهٔ شطرنج حسن شاه ندارد

عاشق تو نزد خلق جای نجوید

مردهٔ بی‌سر غم کلاه ندارد

گر برود از بر تو راه نداند

ور برود بر در تو راه ندارد

بر در مردم رود چو سگ بزنندش

هر که جزین آستان پناه ندارد

درکه گریزد ز تو؟ که در همه عالم

از تو به جز تو گریزگاه ندارد

درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است

طاقت ناله، مجال آه ندارد

وصل تو از خود نصیب ما نفرستاد

خرمن مه بهر گاو کاه ندارد

از بد و نیکی که سیف گفت در اشعار

جز کرمت هیچ عذرخواه ندارد

دل به غم تو سپرد از آنکه نگیرد

ملک عمارت چو پادشاه ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام