گنجور

 
سلمان ساوجی

پادشاها صبوح دولت تو

متصل با صباح محشر باد

بنده امروز پنج روز گذشت

که برین برهمی زنم فریاد

نه کسی می‌رسد به فریادم

نه یکی می‌کند ز حالم یاد

چه دهم شرح لطفهای کچل

آن نکو سیرت فرشته نهاد

سر من از جفای او کل شد

که به موییم از و نگشاد

بستد از بنده راه خود صد بار

یک یک راه راه بنده نداد

کرد بیداد و داد دشنامم

دادای پادشاه عادل داد

بخت نیکت به منتهای امید

برساناد و چشم بدمرساد