گنجور

 
صفایی جندقی

سالوس مرز جی به سقر رفت و زین سفر

کفران کید وکینه کاوش به خاک خفت

شوب و شکوک و شرک و شقاق از بلاد رفت

رنگ ریا و ریب و نفاق از زمانه خفت

تا نخل خار بار وجودش به گل نشست

گلزار کامرانی ارباب دل شکفت

بر ریشش آنچه تیز چه کوتاه و چه دراز

در...آنچه تیر چه کوتاه و چه کلفت

ایمان غائبین نه به تقوی که برد پوچ

اموال حاضرین نه به قیمت که خورد مفت

شید و شقاق و شیطنت و شک و شرک وکذب

در خلق خلق خصلت و اطوار کرد و گفت

هر دو به چشم اهل حق آمد پدیدتر

چندان که حال خویش به ثوب ریا نهفت

چون بر زبان هاتف غیبی سفیده دم

هوش صفائی این خبر از گوش جان شنفت

بهر خجسته سال وصولش به هاویه

نفس ریا هلاک شد اندر کرند گفت

۱۲۹۰ ق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت

شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت

ابن یمین

آن پیر پاک در صدف اینچنین بسفت

ذکر حدیث لعل ترا در دلش نهفت

هجر ترا کشید بهر کس سخن نگفت

گفتم که چیست حال منت تا ابد بگفت

خواجوی کرمانی

نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت

مطرب بگوی نوبت عشاق در نهفت

دل را چو لاله از می گلگون شکفته دار

اکنون که لاله پرده برافکند و گل شکفت

خواهی که سرفراز شوی همچو زلف یار

[...]

صائب تبریزی

صبح شکوفه چون کف سیل بهار رفت

خوش موسمی ز کیسه لیل و نهار رفت

خون می چکد ز غنچه منقار بلبلان

زین نقد تازه کز گره روزگار رفت

آمد به موج لاله و گل بحر نوبهار

[...]

فیاض لاهیجی

آن لحظه گلبن غم آل نبی شکفت

آن شاه رو به جانب اولاد کرد و گفت

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه