گنجور

 
صفایی جندقی

از تو ای دوست چه پنهان رهم افتاد به کویی

که دل افکند مرا در هوس روی نکویی

دلبری جان شکری پرده دری نکته درایی

گلرخی سرو قدی سنگ دلی سلسله مویی

گل نوشین دهنی سرو صنوبر حرکاتی

سنگ خارا شکنی سلسله غالیه مویی

لعبت لاله عذاری صنم باده گساری

سرکشی سیم تنی نوش لبی نادره گویی

رسدش مو به میان با همه خردی عجب آرم

وین عجب تر که میانش نرسیده است به مویی

خاک دل رفت به بادم به هوای سر زلفی

آب رخ ریخت به خاکم همه از آتش رویی

سوزن و رشته ز زلف و مژه می ساز فراهم

تا مگر زخم مرا زین دو توان کرد رفویی

گر نشیند چه شود بار برین دیده ی گریان

سروی آنسان نکند جای مگر بر لب جویی

صرف جانان شد اگر عمر صفایی مخور انده

جاودان زنده بمانی توکه جان داده اویی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

گفتم: از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟

گفت: چوگان که زد آخر؟ که تو سر گشته چو گویی

گفتم: آرام دلم نیست ز عشق تو، چه درمان؟

گفت: درمان تو آنست که: آرام نجویی

گفتم: آشفتهٔ آن چشم خوشم، مرحمتی کن

[...]

یغمای جندقی

صوفیان را دگر امروز نه های است و نه هوئی

آسمان باز همانا زده سنگی به سبوئی

نه بدستی زده ام چاک گریبان سلامت

گر ملامت کشم از کرده توان کرد رفوئی

بر سرم چون گذری دسته گل بر سر خاری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه