گنجور

 
صفایی جندقی

نیست حاجت که دل از دست کسی او برباید

که خود اندر پی او دل نتواندکه نیاید

رو به هر سو کند آن فتنه ی دیوانه و عاقل

دل هر عاقل و دیوانه به دنبال وی آید

قیدکردن نکند رفع جنون از من شیدا

مگر آن بند که یارم زده بر دل بگشاید

باغبان با همه کوته نظری گو قد او بین

تا دگر قامت سروش به بلندی نستاید

آب در چشم فلک نیست وگر باشد از این پس

پیش رویت مه و خورشید به مردم ننماید

با لب شوق مکرر دهن خویش ببوسم

هر زمانی که زبانم سخنی از تو سراید

سوختن با تو مرا بر سر آتش سزد اما

ساختن یک نفسم بی تو به فردوس نشاید

کی برآیم ز پریشانی و غم تا سر زلفت

گرد روز سیه از گونه ی زردم نزداید

نیست بهبود صفایی به مداوای اطبا

شربت این مرض از لعل شکر بخش تو باید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

چه بود ماه که با روی تو از کوه بر آید

چه زند سرو که با قد تو بالا بنماید

هر کجا بوی تو آمد ز صبا گرد نخیزد

هر کجا روی تو آمد ز سحر صبح نیاید

غمت آورد بدر صبر خرد گفت که حقا

[...]

سعدی

بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید

روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبد

[...]

کمال خجندی

روی زیبای تو هر بار که در چشم تر آید

خوبتر باشد از آن ماه که در آب نماید

گری را طرفه نباشد که ربایند خلایق

طرفه آن گوی زنخدان که دل خلق رباید

در به زنجیر ببندد همه وقت و عجب است این

[...]

نظام قاری

صبر بسیار بباید پدر پیر و حلاجش

تا دگر مادر کتو چوتو فرزند بزاید

یغمای جندقی

آنکه در پرده دل خلق جهانی بر باید

چه قیامت شود آن لحظه که از پرده بر آید

بر فلک آن نه هلال است که انگشت تماشا

مه برآورده که ابروی تو بر خلق نماید

گر چنین طره پریشان گذری جانب بستان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از یغمای جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه