گنجور

 
صفایی جندقی

شهره نه از عشق ما حدیث تو یارا

حسن تو مشهور ساخت قصه ی ما را

نکهت زلف تو خود خبر برد

یک مو از این ره خطا نرفت صبا را

با دل ما کرد ترک چشم تو یک رو

ورنه چه تقصیر بود زلف دوتا را

بگذر از این دست و پای مهر به سر نه

چشم به ره ماندگان سر و پا را

عاشق صادق کجا به فکر خود افتد

درد دگر بوده طالبان دوا را

نیش به از نوش در حریم وصالت

دردگمارندگان جام صفا را

زخم تو بالله ز مرهم دگران به

در ره ی عشقت مجاهدین ولا را

رحم کن ار ایستاده بر سر عهدی

رحم بر افتادگان خسته خدا را

جور نزیبد ز جانب تو کز اول

ما زتو آموختیم رسم وفا را

پاس محبت نکوست وزتو نکوتر

باد گران واگذار کیش جفا را

هست صفایی غلام همت آنان

کز پی قربت به جان خرند بلا را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

درد سری می‌دهیم باد صبا را

تا برساند به دوست قصهٔ ما را

برسر کویش گذر کند به تانی

با لب لعلش سخن کند به مدارا

پیرهن ما قبا کند به نسیمش

[...]

صامت بروجردی

نور رخت شعله داده شمع هدا را

علم تو ظاهر نموده دین خدا را

خضر ز جوی تو برده آب بقا را

پنجه قدرت قبای صبر و صفا را

ادیب الممالک

ای شده در ره پی پذیره دارا

چند کند دل بدوری تو مدارا

این منم از نار فرقت تو سراپای

سوخته همچون وکیل صدر بخارا

لعل چو پیروزه کرده اشک چو مرجان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه