گنجور

 
صفای اصفهانی

با دوصد ناز ز من دوش به راه عجبی

برده ماه عجبی دل به نگاه عجبی

طالب زلف تو دل بود شد ایدر ز نخست

به گناه عجبی رفت به چاه عجبی

من و چشم سیهش روز جهان کرد خراب

من ز آه عجبی او ز نگاه عجبی

تا شدم خاک نشین در میخانه عشق

دستگاه عجبی دارم و جاه عجبی

سر برآورد ز خم ساغر می این عجبست

که ز چاه عجبی سر زده ماه عجبی

تکیه زد پادشه حسن تو بر بالش ناز

تکیه گاه عجبی بین تو ز شاه عجبی

خال هندوی بتی زد ره ایمان صفا

دزد راه عجبی گشت به چاه عجبی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
آذر بیگدلی

روز و شب، از رخ رخشنده ی شاه عجبی

آفتاب عجبی دارم و ماه عجبی

خط چون سبزه اش، از چهره ی چون گل زده سر

از زمین عجبی، رسته گیاه عجبی

دید آن مه گنه بیگنهی از من و، کشت؛

[...]

بلند اقبال

دارد آن مه نه همی چشم سیاه عجبی

به سر از نافه چین هشته کلاه عجبی

گفتمش چشم تو آهوی ختا را ماند

کرد بر روی من از خشم نگاه عجبی

نه عجب یوسف یعقوب گر افتاد به چاه

[...]

محیط قمی

عشق بخشنده مرا حشمت و جاه عجبی

از دل و آه سحر ملک و سپاه عجبی

رهنما عشق بود راه طلب ملک فنا

رهنمای عجبی دارم و راه عجبی

شرف خدمت درویش گرت دست دهد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه