بکوی دوست نه جانیست راهبر نه تنی
کجاست رسته ز خویشی برون ز ما و منی
یکی وطن بحقیقت کند یکی بمجاز
منم که نیست مرا غیر نیستی وطنی
درون سینه بتی داری از هوی بشکن
بدستیاری لطف خلیل بت شکنی
دلی که خاتم انگشت جم فسانه اوست
ستوده نیست سپردن بدست اهرمنی
بکن ز تیشه عشق ای رفیق ریشه تن
مباش کم بصف عاشقان ز کوهکنی
ز مسلکی که بپهلو روند تا بحرم
هزار مرد نیرزد بموی پیرزنی
بخون نشسته دلم تا بفرق از غم دوست
شهید عشق ندارد بغیر خون کفنی
بجان و دل بپرستم بپیشوائی عشق
بصورت تو ببینم بهر کجا وثنی
در آ ز پرده که چون طره تو و دل من
ندیده دیده بیننده ئی بت و شمنی
گرفت و کرد خراب و زدود و کرد آباد
دل مرا ختنی ترک من بتاختنی
برهنه شد دلم از جامه ثبات که دوست
برهنه کرد بدن وه چه نازنین بدنی
کمند طره طرار او تمام شکن
هزار جان و دل خسته زیر هر شکنی
مرا چمن دل سودائی است و سروش دوست
که نیست سرو ببالای دوست در چمنی
قد و خد تو سلامت کزین دو بر دل من
نماند حاجت سرو و علاقه سمنی
گدای خسرو عشقیم و در طریقت ما
جزین کمال نباشد ستوده هیچ فنی
غلام پیر مغانم که دی بمدرس عشق
هزار نکته بمن گفت بی لب و دهنی
جناب احمد مرسل که کائنات وجود
ز جود اوست بپا نیست اندرین سخنی
اگر تجلی خورشید او نبود نبود
نه آفتاب سپهری نه شمع انجمنی
تو شمع انجمن عاشقان سوخته ئی
که نیست ذات ترا جز دل صفا لگنی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر از شاعر ایرانی، عطار نیشابوری، به عواطف و تجربیات عاشقانه پرداخته و ارتباط عمیق میان عشق و وجود انسانی را بررسی میکند. شاعر به جستجوی حقیقت و هویت خود میپردازد و بیان میکند که عشق و دوست به عنوان بتی در دل او وجود دارد که باید شکسته شود. او به عشق به عنوان یک پیشوای معنوی نگاه میکند و از اهمیت خالی شدن از تعلقات دنیوی و دلبستگیها سخن میگوید. در نهایت، شاعر بر اهمیت عشق و وجود دوست تأکید میکند و عشق را همانند نور و روشنایی توصیف میکند که سبب حیات و وجود انسانهاست.
هوش مصنوعی: به سوی دوست برو، زیرا در این راه نه راهنمایی وجود دارد و نه جسمی. اینجا جایی است که از تعلقات شخصی و خودخواهیها رهایی یافتهای.
هوش مصنوعی: یک نفر به راستی وطن دارد و کسی دیگر به طور غیرواقعی، اما من کسی هستم که غیر از نبودن، وطن دیگری ندارم.
هوش مصنوعی: در قلب تو بت و طلسمی وجود دارد که باید آن را بشکنی. با یاری لطف و مهربانی خلیل، این بت را نابود کن.
هوش مصنوعی: دلهایی که با نشان انگشت حکمت و زیبایی جم پر شدهاند، شایسته نیست که به دست نیروهای شر سپرده شوند.
هوش مصنوعی: ای دوست، با عشق همچون تیشهای عمل کن، و از ریشه وجود خود غافل نباش. مبادا کم بگذاری در صف عاشقان و از درخت عشق جدا شوی.
هوش مصنوعی: به افرادی که به سمت هدفی حرکت میکنند باید توجه کرد؛ گاهی اوقات همراهی با جمع و پیروی از مسلکی که به آن اعتقادی ندارند، ارزشش کمتر از یک زن سالخورده است.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر دوست خونی شده و در این حالتی که نشسته، امیدی به غیر از ریختن خون برای عشق ندارد. غم و اندوه او به قدری عمیق است که هیچ چیز دیگری نمیتواند جایگزینش شود.
هوش مصنوعی: با جان و دل به پیشوایی عشق احترام میگذارم و میخواهم که در هر جا صورت تو را ببینم، حتی اگر آنجا بتکدهای باشد.
هوش مصنوعی: در این بیت به زیبایی چهره و موی معشوق اشاره میشود و حسرت دیدار را بیان میکند. شاعر به گونهای میگوید که هیچ نگاهی نتوانسته است مثل چهره تو را ببیند و دل من نیز به تماشای تو بیقرار است. در حقیقت، زیبایی معشوق از دید هر ناظر دیگری پنهان مانده و تنها دل شاعر به عشق او پریشان است.
هوش مصنوعی: دل مرا گرفت و خراب کرد و زدود و آباد ساخت، کسی که مانند تیر، به من حمله کرد و من را از خود راند.
هوش مصنوعی: دل من از ثبات و آرامش خود خالی شد، زیرا دوست بدن خود را بدون هیچ پوششی به نمایش گذاشته است و چه زیبا و دلانگیز است این بدن.
هوش مصنوعی: موی زیبای او مانند کمند است که به طرز کاملی جان و دلهای خسته را زیر هر فشاری به نابودی میکشاند.
هوش مصنوعی: دل من شبیه چمنی است که پر از حسرت و اشتیاق است، و در آن بوی دوستی به مشام میرسد. اما همچنان که در این چمن سروی وجود ندارد، در دوستی که آرزویش را دارم نیز خبری نیست.
هوش مصنوعی: قد و قامت تو به قدری خوب و دلنشین است که دیگر نیازی به زیبایی سرو و عطر گل برای دل من نیست.
هوش مصنوعی: ما دلباختهی عشق هستیم و در راهی که میرویم، هیچ کمالی جز این قبول نیست و هیچ هنری مورد ستایش نیست.
هوش مصنوعی: عاشق پیر شراب ساز، روز گذشته در مدرسه عشق هزاران نکته به من گفت، بیآنکه لب و زبانی داشته باشد.
هوش مصنوعی: احمد مرسل، که وجود همه چیز از برکت اوست، در اینجا موضوعی برای گفتگو نیست.
هوش مصنوعی: اگر نور و جلوهی او نبود، نه آفتاب در آسمان میدرخشید و نه شمعی در جمعی روشنایی میداد.
هوش مصنوعی: تو مانند شمعی هستی در جمع عاشقان که سوختهای و جز دل پاک و خالصی در وجودت نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سمنبرا، صنما، یارِ غمگسار منی
ستارهٔ سپهی آفتاب انجمنی
به مجلس اندر گویی که ماه بر فلکی
به موکب اندر گویی که سرو در چمنی
ز عاشقان منم اندر جهان که آن تو ام
[...]
دلم به عشق بتی را همیکند شمنی
که بر بتان به نکوئی کند همیشه منی
بتی که زلف چو قیر از بدوش پر شکند
کند به تبّت و قرقیز کاروان شکنی
شکست قیمت مشک و گل و سمن به سه چیز
[...]
گمان مبر که ز بیعیبی عمادست آن
که هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی
مدیح گفت هجا کرده من بسم به عماد
برای من که هجا را بود هجا نکنی
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
من از تو روی نپیچم که مستحب منی
چو سرو در چمنی راست در تصور من
چه جای سرو که مانند روح در بدنی
به صید عالمیانت کمند حاجت نیست
[...]
شنیده ام که تو با دوستان وفا نکنی
من اعتماد ندارم که عهد می شکنی
به شیوه دگر افتاده ای ندانم دوش
چه خواب دیده ای امروز باز در چه فنی
چه خوانمت به که مانی جز این نمیدانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.