گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - موعظه و نصیحت

 
سعدی
سعدی » مواعظ » قصاید
 

هران نصیبه که پیش از وجود ننهادست

هر آنکه در طلبش سعی می‌کند بادست

سر قبول بباید نهاد و گردن طوع

که هرچه حاکم عادل کند نه بیدادست

کلید فتح اقالیم در خزاین اوست

کسی به قوت بازوی خویش نگشادست

به چشم طایفه‌ای کژ همی نماید نقش

گمان برند که نقاش غیراستادست

اگر تو دیده‌وری نیک و بد ز حق بینی

دو بینی از قبل چشم احول افتادست

همان که زرع و نخیل آفرید و روزی داد

ملخ به خوردن روزی هم او فرستادست

چو نیک درنگری آنکه می‌کند فریاد

ز دست خوی بد خویشتن به فریادست

تو پاک باش و مدار ای برادر از کس باک

به یاد دار که این پندم از پدر یادست

اگر به پای بپویی وگر به سر بروی

مقسمت ندهد روزیی که ننهادست

خدای راست بزرگی و ملک بی‌انباز

به دیگران که توبینی به عاریت دادست

گر اهل معرفتی دل در آخرت بندی

نه در خرابهٔ دنیا که محنت آبادست

به خاک بر مرو ای آدمی به کشی و ناز

که خاک پای تو همچون تو آدمی زادست

جهان بر آب نهادست و عاقلان دانند

که روی آب نه جای قرار و بنیادست

رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی

که هرکه بندهٔ فرمان حق شد آزادست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام